تبليغاتX
واژگون
 
اگر سلمان بداند که در قلب ابوذر چه می گذرد

 در پاسخ به یادداشت اخیر دانشطلب عزیز

تکثر افکار گوناگون در بطن گفتمان انقلاب اسلامی می توانست نقطه قوت مان باشد ولی نقطه ضعف مان شد.

روشنفکری دینی یا بازاندیشی دینی یا نو اندیشی دینی که بر سر اسم اش منازعه ای لازم نیست اگر چه شاید نتوان خاستگاه واضح و ثابتی برایش یافت و در مصر و سید جمال و اقبال شاید نضج یافته باشد ولی در ایران با بازرگان و بعد از آنها حلقه حسینیه ارشاد رمق می گیرد در این حلقه گرچه افراد متعددی بوده اند ولی مطهری و شریعتی دو چهره بارز و مطرح این نو اندیشی می شوند و بحث های این دو زیر بنایی قوی تر برای انقلاب می سازد که به نظر من این زیر بنای فکری انقلاب اسلامی را پخته تر از جنبش مشروطه می کند. به هر حال در وضعیت پیشا انقلابی در جامعه اهداف مشترکی وجود دارد که می تواند گروه های مختلف را در ذیل یک پرچم مجتمع کند اسلام خواهی و نقش اسلام را نمی توان به هیچ وجه در انقلاب نادیده گرفت اما در این وضعیت نیاز مبرمی وجود دارد که خصلت های انقلابی و مبارزه جویانه و جهاد گرانه اسلام نشان داده شود و این کار بزرگ شریعتی است که ابوذر ساده زیست استخوان شتر در دست را به ما یادآوری می کند و به راستی که شریعتی خود نیز ساده زیست بود و دغدغه مبارزه فقر و غنا داشت و اصلآ ابوذر زمان بود. اگر شعارهای عدالت طلبانه و آزادی خواهانه اسلام مطرح نمی شد اسلام نمی توانست الگوی برای شیوه سامان زیست اجتماعی شناخته شود زیرا مکتبی که فاقد آموزه های انقلابی و عدالت طلبانه شناخته شود و نتواند حرکت بخش باشد هدف خوبی هم نخواهد بود.

اسلام اگر می خواهد الگوی زیست اجتماعی و هدفی مطلوب برای پس از انقلاب باشد نمی تواند وسیله و ابزار انقلاب را در جایی خارج از خودش بیابد و این وسیله را شریعتی فراهم کرد. شاید فرق عمده مطهری و شریعتی را بتوان در این تفکیک جست. مطهری معطوف به هدف و ارائه نظریه برای ایران پسا انقلابی است و شریعتی معطوف به فراهم کردن ابزار تغییر در ایران پیشا انقلابی. شاید از این روست که مطهری محافظه کار تر از شریعتی به نظر می رسد. سلمان به پیامبر چندین بار مشاوره می دهد و راهکار ارائه می کند و ابوذر فریاد عدالت و مبارزه با دنیا طلبی سر می دهد. شاید تفاوت روشنفکری با تفلسف و دانشمندی را بتوان در این جا دید که روشنفکر چشم بینا و همیشه بیدار و حنجره همیشه پر فریاد جامعه است. روشنفکر نظارت می کند خطاها و انحراف ها را می بیند و جامعه را بیدار می کند و در پی خود می کشاند و بدین گونه نقش پیامبری را در دوران ختم نبوت ایفا می کند و فیلسوف و متفکر و دانشمند و نظریه پرداز نیز سعی در بازسازی مداوم مبناهای معرفتی جامعه دارد تا همواره یک سامان اجتماعی سیاسی بی توجیه و استدلال نباشد و البته همواره در حال اجتهاد و پویایی و تناسب یابی با مقتضیات زمان و مسائل مستحدثه است.

اگر در بین این همه گروه ها با تفکرات گوناگون امام خمینی است که می شود رهبر و جلودار نهضت و همه چشم ها به او دوخته می شود به این دلیل نیست که نظرات امام از سایر گروهها و افراد مقبول تر است بلکه به این دلیل است که نظرات امام جامع تر است. همه آن افکار گوناگون در خمینی به هم می رسند و خمینی جامعیت می یابد. به گونه ای که همه گروه ها حرف خود را از کلام خمینی نیز می شنوند و زیر چتر او وحدت می یابند و تصور وحدت یافتن بدون رهبر چقدر مشکل است. ملی مذهبی هایی که قصد کرده اند دین را به شکلی تازه تر بفهمند نوگرایی را در خمینی می یابند. چپ ها صدای جنگ فقر و غنا و مبارزه با رفاه طلبی را می شنوند. و بدین ترتیب دو فرد بزرگ و تاثیر گذار ما یعنی مطهری و شریعتی نیز در همین جاست که به هم میرسند. خمینی هم به شکلی شریعتی گونه نقش روشنفکری بیدار و بیدار کننده را ایفا می کند و بر سر شاه و ارباب آمریکایی اش فریاد می کشد و هم مطهری گونه نظریه پردازی می کند برای فرم و محتوای نظام سیاسی مناسب جامعه اسلامی شیعی.

مارکس نیز هم فیلسوف بود و هم روشنفکر. هم نظریه پردازی می کرد و هم مانیفست انقلابی می نوشت برای کارگران. امام خمینی نیز کانونی است که نظر و عمل در آنجا به هم می رسند. امام هم نشانه هایی از سنت و فقه سنتی بر خود دارد و هم از عرفان و فلسفه و از نظر شخصی نیز قاطعیت و شجاعت اش نشان از شایستگی وی برای رهبری و مدیریت دارد و همین جامعیت هاست که از الزامات نقش رهبری است

سخن گفتن از اختلافات میان افراد و گروه های مختلف و مثلآ اختلاف میان مطهری و شریعتی سخن گفتن از بدیهیات است ( و اگر سلمان بداند که در قلب ابوذر چه می گذرد ...) عجیب آنجاست که بخواهیم گفتمان انقلاب اسلامی را منحصر کنیم به یک یا چند شخص معدود و سی سال بعد از انقلاب حکم صادر کنیم و چشم بر آفتاب درخشانی چون شریعتی ببندیم و او را قاتلی معرفی کنیم که افکارش هیچ سنخیتی با گفتمان انقلاب اسلامی ندارد. شریعتی جامعه شناس بود و از منظری مدرن تر به اسلام و جامعه می نگریست و مطهری روحانی و فقیهی که متکلمانه و فیلسوفانه و البته سنتی تر از شریعتی به اسلام و جامعه نظر می کرد. وجود اختلاف ها در ایدئولوگ ها و روشنفکرها و جلودار های انقلاب نه تنها به معنای پیاده کردن شان از قطار انقلاب نیست و نباید باشد بلکه نشان از ظرفیت های گسترده و جامعیت انقلاب اسلامی دارد که ثمره ترکیب گفتمان های متکثری است و این می تواند نقطه قوت و قابلیتی باشد که در بطن انقلاب ما وجود دارد. این تکثر در گفتار انقلابی می توانست از اول انقلاب فرصتی برای انقلاب باشد و نمی دانم از سر جهل است یا از سر برق خیره کننده قدرت که فعالان عرصه سیاست و اجتماع به جای پذیرفتن این تکثر و استفاده از قابلیت های آن همواره به حذف اندیشیده اند. تکثری که درون گفتمان انقلاب اسلامی وجود دارد می تواند دوباره برای نظام تبدیل به فرصت شود. شاید دیر نشده باشد.

سروده دکتر شریعتی برای امام

و چه کرده این وبلاگستان در واکنش به فاجعه غزه (+ و +)

+ نوشته شده چهارشنبه 13 آذر1387 توسط محمد الیاس.