تبليغاتX
واژگون
 
کتاب چیست و چرا کتاب می خوانیم؟

 

كتاب هاي زيادي خوانده ايم و متون فراواني را مطالعه كرده ايم. از زماني كه خواندن و نوشتن فراگرفته ايم در گير متون بوده ايم. داستان خوانده ايم، روزنامه ورق زده ايم، كتب درسي و غير درسي خوانده ايم، شعر خوانده ايم و با متون فلسفي و علمي درگير بوده ايم. وبلاگ خوانده ايم، فيلمهاي فراوان ديده ايم و به نقاشي هاي زيادي خيره شديم و خلاصه شايد ميليونها صفحه متن خوانده باشيم. اگر مطالعه را به عنوان مفهومي عام در نظر بگيريد تصديق مي كنيد كه  نقاشي و فيلم و عكس نيز مورد مطالعه قرار مي گيرند و از آن فراتر اگر هستي را به مثابه يك متن در نظر بگيريم، بشر همواره در حال مطالعه است و مطالعه چيزي نيست جز درگيري و چالش بين ذهن با ((ديگري)) كه اين ديگري مي تواند ذهني ديگر و يا اشيايي عيني و يا مقولاتي انتزاعي باشند. ولي آنچه كه اصطلاحآ و عرفآ مطالعه نام گرفته است درگيري ذهن با كتاب است و جالب اينكه فقط كتاب هايي از جنس كاغذ مورد مطالعه قرار مي گيرند و كمتر شنيده مي شود كه گفته شود در حال مطالعه عكس يا نقاشي و يا حتي فلان وبلاگ يا فلان سايت هستم.

 

 اما غرضم طرح سوالي است و آن سوال اينكه : اين همه متني را كه تا به حال مطالعه كرده ايم الان در كجا زندگي مي كنند؟ به عبارت ديگر متون، پس از مطالعه شدن چه مي شوند؟ فرض كنيم كه تمام كتاب روح القوانين منتسكيو را مطالعه كرديم و با متون محاورات افلاطون و فصوص ابن عربي درگير شديم وقتي چالش با صفحه آخر كتاب تمام شد و كتاب را بستيم اگر از ما پرسيده شود خوب حالا چه نوشته بود؟ چه جوابي مي دهيم؟ آيا شروع مي كنيم از اولين كلمه كتاب تا آخرين كلمه كتاب را طوطي وار و از حفظ بيان كردن؟ مسلمآ نه زيرا اين كار نه عاقلانه است و نه ممكن و نمي توان با يك بار خواندن يك كتاب تمام جملاتش را حفظ كرد. كاري كه مي كنيم اين است كه سعي مي كنيم توضيح دهيم كه حرف حساب نويسنده چه بوده است و قصدش از اين كتاب بيان چه مفهومي بوده است. اما باز سوال من تمام نمي شود زيرا حال دوباره مي توان پرسيد كه خوب اصلآ فهميديم قصد و منظور افلاطون و منتسكيو و ابن عربي چه بوده است. حالا كه چي؟ آيا هدف همين بود كه بفهميم منتسكيو چه گفته است؟ بفهميم كه چه بشود؟ اينجاست كه جواب ها متفاوت مي شوند. عده اي شايد معتقد باشند كه آري هدف فقط فهميدن اين است كه افلاطون چه گفته است همين و انسان ذاتآ موجودي كنجكاو است كه مي خواهد بداند ديگراني چون افلاطون چه حرف هايي زده اند. عده اي شايد بگويند كه اصولآ همه افعال انساني، از جمله مطالعه، نوعي سرگرمي است و درواقع قشر كتاب خوان از ميان اين همه سرگرميجات، كتاب و كتاب خواني را انتخاب كرده. به نظر من فرق يك متن نوشتاري مثل كتاب، با ساير متون مثل عكس و نقاشي و مناظر طبيعي در چند چيز است كه آن را بسيار حائز اهميت و ممتاز مي كند :

اول اينكه كتاب چيزي است كه مي تواند در نزد انسان باشد و مي توان دسترسي آسان تري به آن داشت در حالي كه مثلآ در مورد مطالعه كوههاي آلپ ما بايد نزد كوه برويم.

ثانيآ اينكه فعاليت مطالعه، در پديده اي به نام كتاب به شدت مورد بهره وري قرار گرفته است زيرا ما به وسيله يك كتاب كوچك و محدود مي توانيم با مفاهيم و تصاوير عيني و ذهني فراواني چالش كنيم. در واقع كتاب، مفاهيم، تصاوير و تجربيات فراواني را به طور فشرده و ام پي تيري با حجمي كم و هزينه اي پايين در اختيار ما قرار مي دهد. در حالي كه اگر بخواهيم كوههاي آلپ را مطالعه كنيم بايد با صرف هزينه و وقت فراوان به نزد جناب كوه برويم و تازه فقط شاهد يك مفهوم به نام كوه باشيم. در حالي كه كتاب به شكلي سخاوت مندانه داده هاي فراواني براي چالش فراهم مي كند و به شكلي متواضعانه به نزد ما مي آيد اما اين مطلب مزاياي كتاب بود و نه دليل كتاب خواني.

قبلآ سوالي طرح كرده بودم كه معيار ما براي مراجعه به بعضي متون چيست؟ چرا بعضي كتاب ها زياد خوانده مي شوند ولي بعضي كتاب ها خوانده نمي شود؟ چرا كتاب هاي پوپر معروف است ولي هيچ كس گيوم دوشامپو را نمي شناسد و كتاب هايش را نمي خواند؟ اما از اين سوال كه بگذريم براي من اين چند سوال هنوز پا برجاست كه:

يك- متون پس از مطالعه شدن چه مي شوند؟ و در كجا ساكن مي شوند؟ و چه اتفاقي براي انها مي افتد؟

دو- وقتي منظور كتابي را به طور خلاصه فهميديم چه اتفاقي مي افتد؟ و در واقع كتاب مي خوانيم كه چه بشود؟

سه-قصد و منظور آدميان از مطالعه چيست و آدميان چرا سراغ كتاب مي روند؟

شايد بتوان اين سه سوال را با هم تركيب كرد و به شكل ديگري پرسيد كه :

   

        متن، پس از خوانده شدن با ما چه مي كند؟ و ما با متن خوانده شده چه مي كنيم؟

 

                                                                                              نظر شما چيست؟

نظر خودم در مورد این سوال ها در پست بعدي

 

+ نوشته شده شنبه 13 مرداد1386 توسط محمد الیاس.
 
روشنفکر شک می آفریند

 

ما در كوچه پس كوچه هاي هستي سردرگم ايم و در درون اين لابيرنت ها دنبال شناخت پيرامون خود و پيدا كردن راه حل ها هستيم. شناخت ما از دنيا محدود مي شود به همين ديوارهايي كه در اطراف ما وجود دارد و هيچ كس نمي تواند ادعا كند كه به شناختي فارغ از اين فضا دست يافته است. اما عده اي چنين ادعايي دارند. روشنفكران ادعا مي كنند كه ديگر اسير اين ديوارها نيستند و به آگاهي اي فراتر رسيده اند. براي اينكه از اين كوچه پس كوچه هاي پيچ در پيچ شناخت پيدا كنيم بايد كمي قد بكشيم تا بتوانيم از بالا به همه جا نظاره كنيم و بر مسائل اشراف داشته باشيم و الا در همان پيچيدگي ها مشغول دويدن بيهوده و سردرگمي هستيم. مسلمآ هرچقدر ارتفاعمان بيشتر باشد شناختمان از اوضاع بيشتر خواهد شد. اما همين ارتفاع است كه انسان را دچار سوال مي كند. آنها از آن ارتفاع چيزهاي جديدي را مشاهده مي كنند و سوالاتي مطرح مي كنند. به دلايلي كه قبلآ ذكر شد همگان در وضعيتي نيستند كه بتوانند به اين ارتفاع برسند و اين وظيفه روشنفكر است كه مسائلي را ببيند و در اختيار ديگران بگذارد تا آنها را آگاه كند و اين آگاهي چيزي نيست جز همان سوالات. فرق روشنفكران با بقيه در اين است كه آنها به وضعيت موجود عادت نكرده اند و همواره در حال تعجب و نارضايتي به سر مي برند. آنها دائم در حال چالش اند و مدام با خودشان و با ديگران چالش مي كنند. روشنفكران مدام در حال پرسيدن سوال اند. فرق روشنفكر در اين نيست كه چيزهاي بيشتري مي داند بلكه فرقش با ديگران اين است كه سوالات بيشتري دارد. روشنفكران در اين كوچه پس كوچه ها مي دوند و دنبال روزنه اي مي گردند. روشنفكر همواره خود را در معرض نقد قرار مي دهد تا نظراتش را مدام تصحيح كند و نظرات ناب تر و غير قابل خدشه تري را ارائه كند. روشنفكر كسي است كه به مقام پرسشگري رسيده است.

ما وقتي از چيزي سوال مي كنيم در واقع مي خواهيم شناختي از آن چيز پيدا كنيم. اما به نظر من قضيه برعكس است يعني ما نسبت به چيزي شناخت پيدا مي كنيم سپس در مورد آن پرسشگري مي كنيم. ما از چيزهايي كه نمي دانيم سوال نمي كنيم زيرا چيزهايي را كه نميدانيم اصلآ آنها را نمي دانيم كه بخواهيم درباره شان سوال كنيم ما از چيزهايي كه مي دانيم سوال مي كنيم يعني قبل از اينكه به حالت سوال و پرسش برسيم بايد شناختي نسبي از مساله پيدا كرده باشيم. روشنفكر مي بيند، چالش مي كند، نقد مي شود، شناخت پيدا مي كند و به مقام پرسشگري مي رسد.

روشنفكر، ديگران را نسبت به وضعيت موجود دچار شك و سوال ميكند. آگاهي چيزي نيست جز همان ايجاد سوال. روشنفكر شك مي آفريند.

 

+ نوشته شده سه شنبه 21 فروردین1386 توسط محمد الیاس.