
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم چرا که آنها که ایمان آوردند لاخوف علیهم و لاهم یحزنون. اگر غمی هست تنها غم غربت است. این انسان های غمگینی که می بینی همان هایی که مدام غر می زنند و سر به زانو گرفته اند و احساس تنهایی می کنند دچار غم مدرن اند که غم ِ نیست انگاری است. انسان مومن غم تنهایی ندارد، غم ِ غربت دارد، غم ِ دور افتادگی. اینجاست که من می گویم زبان ِ فارسی نیز دارد از معنا تهی می شود. تفکر ِغربزده ثمره زبان ِ غرب زده است. زبان وقتی غرب زده می شود که دال هایش به مدلولی متعلق به فرهنگی دیگر (فرهنگ غرب) حواله شود. وطن پرستی را همان ناسیونالیسم می فهمیم. و از همه مسخره تر وقتی است که فکر می کنیم ((عشق)) همان ((love)) است. همین چند روز پیش بود که همسرم می گفت بیا در زندگی مان از کلمه شانس ((CHANCE)) استفاده نکنیم. بیا بگوییم تقدیر چنین بود. به راستی مگر ما معتقد نیستیم که ((لارطب و لایابس الا فی کتاب مبین)) هیچ برگی از درخت نمی افتد مگر با اراده خدا؟ شانس برای فرهنگی است که می پندارد دنیا به احتمالات و تصادفات رها شده است.
نیهیلیسم را پوچی ترجمه کرده اند اما پوچی تنها ثمره نیهیلیسم است. نیهیلیسم را باید نیست انگاری ترجمه کرد. هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش.
در یک تقسیم بندی جامعه شناختی، حقوق را به دو قسم حقوق تنبیهی و حقوق ترمیمی تعریف می کنند. در مواردی که جرم، خدشه عظیمی به وجدان جمعی وارد کند، احکام تنبیهی کاربرد دارد تا وجدان جامعه را تسکین دهد و در ضمن عبرتی باشد برای دیگران تا فکر جرم را از سر بیرون کنند. احکام ترمیمی نیز زمانی کاربرد دارد که وقوع جرم، آنچنان بزرگ نیست که وجدان جامعه را تحت تاثیر قرار دهد از این رو این احکام، خصلتی جبرانی – ترمیمی دارد. احکامی مثل اعدام خصلتی تنبیهی دارند که از یک سو وجدان جامعه را آرام می کنند و از سوی دیگر عواقب جرم های بزرگ را به دیگران گوشزد می کنند. احکامی مثل زندان نیز غالبآ خصلتی ترمیمی دارند تا حق را به حق دار برسانند.
اما دستگاه قضای ما همچنان شنگول می زند. عملکرد این قوه، آنچنان ضعیف و همراه با مهربانی است که هر قورباغه ای را به وسوسه هفت تیر کشی می اندازد. اگر اجرای احکام اسلام را وقعی نمی نهید لا اقل آزاده باشید و به شکلی کاملآ سکولار به خاطر وجدان جمعی و درس عبرت و یا ترمیم واقعی و رساندن حق به حق دار فکری به حال این ویرانه قضا کنید. بمب می گذارند و شصت نفر را لت و پار می کنند و از آن وحشیانه تر بمب هایی است که توسط رسانه های شان در ذهن و روح جامعه می گذارند و دستگاه قضای ما در شدیدترین حالت، پذیرایی در زندان همراه با آب درمانی تجویز می کند.
اگر فرزند تان منگول شد به هیچ وجه ناراحت نباشید چون با کمی آموزش می تواند رئیس قوه قضاییه شود تا به جای کارقضایی فکر تامین امنیت سرمایه دارها باشد و همه مجرمین را پس از پذیرایی شایسته با قرار وثیقه و بی قرار وثیقه روانه منزل کند.
علیرضا سمیعی : «چشم، سلطان بدن است». اگر «مک لوهان» این جمله را می شنید ، به کلی دمق می شد که قبلأ نظریه اش را ایرانیان کوچه و بازار گفته اند. او بخش قابل توجه ای از مباحث فرعی نظریه خویش را صرف اثبات ونشان دادن این امر کرد که انسان معاصر به شدت« بصری» شده است .
به گمان وی آدمی در دوران کابل ها و سیطره تلوزیون کاملا متفاوت می گردد. اول به این دلیل که برقراری ارتباط ، آموزش، تربیت و اجتماعی شدن به وسیله و البته از راه رسانه های تصویری ممکن می شود. دوم و مهمتر آنکه، این رسانه تصویری تا حد زیادی مستقل و خود ارجاع است . می گفت که پیام رسانه خود رسانه است و این معنی البته دشوار است .هم از این حیث که آن را درک کنیم و هم از این وجه که با آن همچون واقعیتی از واقعیات زمانه کنار بیاییم.
حالا پس از دهه ها کلنجار با انواع رسانه در یافته ایم که رسانه ظرف ساده ای نیست که هر چیزی را در آن بریزیم و سپس با همان صورت دریافت نماییم. یک رقص محلی، یک داستان واقعی، مناسک دینی و... همه در رسانه به اقتضائات آن تن می دهند. از همه مهمتر آنکه تمام شئون زندگی ما تحت تاثیررسانه ها و به شدت بصری شده است . ما با دیدن فیلم و مسابقه از تلوزیون راه رسم زندگی را فهم کرده با جامعه و دنیای جدید هماهنگ می شویم، در مراکز آموزشی تدریس مولتی مدیا داریم، سلایق و انتخاب های خود را با تبلیغات سامان می دهیم، و هر چند رابطه را دور انداخته ایم روبه روی صفحه رایانه به دیگران مرتبط می شویم .
خوب که دقت کنیم درمی یابیم موضوع این نیست که یک جور زندگی یا پاره ای از مهارت ها (مهارت کار با لوازم جدید) خود را در کنار دیگر جوانب زندگی طبیعی ، همان زندگی قدیمی خودمان، جا دار کرده باشد . بلکه در حقیقت دنیای مجازی وارد زندگی شده ، جای هر چیز دیگر را گرفته واساسا سنجه و ارزش هر گونه زیست (گیرم که بخش کاملا طبیعی زیست انسانی باشد)گشته . این زندگی جدید با شدت بسیار بیشتر بصری است . زیرا که دیدن فیلم و مسابقه و آموزش مولتی مدیا و... تنها به کمک چشم امکان دارد . نتیجه روشن است : دیگران نمی توانند به این دنیا وارد شوند.
این سد، گاه به این خاطر پیش می آید که کسی در یک کشور کاملا محروم به دنیا می آید، و یا گاه از هوش معمولی برخوردار نیست و در هر حال کمتر امکان مقایسه واصلا احساس ضرورت برای هماهنگی در خویش می بیند . اما نابینا همین جا و با ضروریات همین زندگی از امکانات ابتدایی بی بهره است. هم اکنون مدتی است که آنها در این جهان واقعا جدید به همراه ما راه نمی آیند و در آینده با بیشتر بصری شدن زندگی، بیشتر جا می مانند؛ واگر هنرمندان و متفکران کمتر به مسائل آنها می اندیشند، شاید از این رو باشد که ایشان را در کنار خود نمی بینند.
البته حتم داریم که دانشمندان و مخترعین و رفاه فروشان انسان دوست به زودی راه هایی می یابند و می فروشند. ولی دو نکته قابل تامل است . اول آنکه دنیای بیشتر بصری کمتر مجال تکنیک هایی را می دهد(بهتر است بگوییم کمتر می تواند) که نابینایان را در جهت نقیض خود بپروراند و دوم اینکه این برادران و خواهران اساسا وارد این دنیا نشده اند که حالا مثلا در بمانند و ما مثلا یاری کنیم .
2- گذشته از دقت در مشکلات نابینایان و ذکر مصیبت، خوب است بیاندیشیم زندگی آنها در اعماق چه است و چگونه معنا می شود.
می گویند کسی ماجرای شکار اش را برای دوستی تعریف می کرد که در جنگل به شیری برخورده و تنها تیر اش را هدر داده است. القصه، آقا شیره سر میرسد و مرد را می بلعد .دوستش در می آید که ای بابا؛ تو که هنوز زنده ای؟! مرد در جواب می گوید که این چه زنده بودنی است بدون ماشین و ویلا و حساب بانکی فلان قدر!
این شوخی آنقدر هم بی راه نیست و دست کم تذکر می دهد که ما معنای زندگی را در لذایذ و رسیدن به آرزوها و اهوا نفس می دانیم . در حالی که زندگی باید به گونه ای معنا شود که هر کسی از دارا و ندار و ناقص و در بند، بتواند بر اساس آن بزید .ظاهرا غفلت و حجابی در کار است .
«مارتین هایدگر» گفته بود غفلت تاریخی آدمی فراموشی «وجود» است . این در حالی ست که فلاسفه(معنا کنندگان حیات) همه گرفتار «موجود بینی» هستند.به این ترتیب اصل بنیادی زندگی (وجود) در محاق افتاده و ریشه نیهلیسم را همین می دانست .اگر نظر او درست باشد صد البته که غفلت ما امروزه در پرتو زیست جهان به شدت بصری بسی عظیم تر شده. «ژان بودریار» معتقد بود ما امروزه دچار «حاد واقعیت» هستیم ، یعنی تصاویر بصری (که مسلما غیر واقعی هستند) نه تنها جای واقعیت را گرفته اند که حتی بیشتر، آنها خود، واقعیات را می سازند. ما همواره با عکس هایی جعلی از واقعیات سر و کار داریم و چنان محاصره هستیم که راه تمیز واقعی از غیر، ناممکن شده است . من در این چاه ویل، یک عده را می شناسم که بیرون از گود نشسته اند: نابینایان. هایدگر از اصطلاح «نیوشیدن» هستی برای فهم هستی استفاده می کرد .به نظر او یک نوع تفکر بی حجاب لازم است تا بتوان به «راز» عالم نزدیک شد . منظور از دیدن و شنیدن در اینجا همین کار معمولی حواس پنجگانه نیست بلکه موضوع تلاش برای نوعی التفات بی واسطه است .می دانیم که نابینایان برای جبران ضعف خویش از احساس خاصی کمک میگیرند که فراتر از حواس است هر چند این همان علم قلبی نیست اما به هر حال یک تجربه منحصر به افراد نابینا محسوب می شود. در این میان آنچه شاید شانس آنها را بیشتر می کند در نیفتادن با «جهان به شدت بصری شده» باشد . به نظر می رسد نابینایی امکانی بالقوه برای درک غیر بصری (که دیگر واقعا مسموم شده است) جهان است . دست کم می توانیم به این فکر کنیم . اجالتا می روم تا از دوستان نابینای خود تقاضا کنم کلاس های توان بخشی جهت درک سالم تر جهان دایر کنند. لااقل از نشستن در محاصره تصاویر وهمی که بهتر است!
علیرضا سمیعی : در سراسر دنیا بدون اینکه به روی خود بیاوریم، می دانیم، کودکی، در بحران افتاده و ما همیشه در مراقبت از آن شکست خورده ایم. «محمدالدوره» را با گلوله مستقیم کشتیم و در افریقا از کودکی عکاسی کردیم که نزدیک یک کرکس (لاشخور) از گرسنگی بیهوش افتاده بود .سپس شاید چون به اندازه کافی وقیح نبودیم بحثهایی عبث ولی در عوض طولانی به راه انداختیم که آیا این فیلم کوتاه یا آن عکس، واقعی هستند یا ساختگی.
در حالی که به هر حال روزانه بچه ها به ضرب گلوله و از زور گرسنگی می میرند به انگشتان خود نگاه میکنم. گیج از آنکه این خون کدام کودک است که از پنجه های من میریزد، یک طالبان دو ساله؟ مبارز بد طینت شش سالهای در غزه؟ چهار ساله ای اهل یمن؟ تروریستی هفت ساله با بمبی در کیف مدرسه که از عراق، اروپا را تهدید می کند؟... آنها آنقدر دورند که به چشم سیاستمداران نمی آیند، ولی به اندازه کافی به«تکه تکه شدن» و «گرسنگی» نزدیک اند. این دو خدایگانی هستند که از رگ گردن به بچه ها نزدیکترند. خود را قانع می کنم؛ گناه آنها جغرافیایی است که در آن می زیند. ولی موضوع فراگیرتر است. در کشورهای مرفه نیز خشونت آنها را تهدید میکند. با درنگ بیشتری در می یابم که خشونت نه تنها از راه اعمال بر کودکان بلکه گاه از طریق فراگرفتن ایشان عمل می کند. یعنی در کنار کودکانی که خشونت می پذیرند، بچه هایی وجود دارند که خود خشن هستند. این دو گروه به یک اندازه طعمه خشونت شده اند.
به همین دلیل می توان از عبارت «خشونت فراگیر» در وصف آنها استفاده کرد. خشونتی که میکشد، گرسنه می گذارد، شکنجه میکند و ناهنجار می کند.
خدا را! کدام هوفمان دوزخ تبار به آنها روی آورده. آمارها نشان میدهد حتی در اروپا علیرغم کوهی از نظریات علمی در باب تعلیم و تربیت، قوانین حمایتی، طرفداری از آزادی وانسانیت، هنوز بچه ها طعمه خشونت فراگیر هستند. چرا؟
زیگموند باومن در کتاب «عشق سیال» میگوید: «در کودکان هنوز انسانیتی مثله نشده باقی مانده است» آنگاه با هیجان از لزوم حفاظت از بچه ها حرف می زند. شاید مسئله همین حفظ انسانییتی باشد که هنوز به تاراج انواع رذیلت ها نرفته. کودکان و نوجوانان در درون خویش «انسان» را حمل میکنند. و مقصود ما در حقیقت نگاه داری و پرستاری از آن است. اما رفتار ما نسبت به ایشان همواره صرفا حمایتی نیست. منظورم فقط زمانهایی نیست که با شرارت به آنها حمله میکنیم، بلکه میخواهم بر روی وقتی تمرکز کنم که از از کودکان چون ابزار سود میجوییم. ما برای بچه ها فیلم، سر گرمی و اسباب بازی می سازیم. ودر جریان انجام همه موارد پنهانی سود اقتصادی خود را دنبال میکنیم . زیرا آنها خریدارانی بی نقص هستند. چرا که از یک سو قدرت راضی کردن والدین را برای تهیه سرگرمی دارند و از سوی دیگر نارضایتی آنها به پای کودکی و بوالهوسی نوشته می شود و نه بی کیفیتی کالا.
در شیوه های فروش جدید چیزی وجود دارد که به آن «صنعت نق نق» میگویند. یعنی اگر بتوانیم بچه ها را مجاب کنیم، آنها آنقدر به جان پدر و مادر غر میزنند تا مجبور شوند کالای مورد نظر را خریداری نمایند. واضح است که در این حال اصلا توجه نکردیم که به این طریق از بچه ها موجوداتی مصرفی می سازیم. در کنار آن بازیهایی به بازار می آورند که برای جذابیت بیشتر خشن هستند. توضیح اینکه در نتیجه چه بلایی بر سر آنها می آید از کفر ابلیس مشهورتر است.آیا دست از سر آنها بر می داریم. نه، بلکه فیلم هایی می سازیم که در آن بچه ها در دسته های دو نفری به صورت زوجهای دختر و پسر به این طرف وآن طرف می روند و در مواردی حتی میان آنها رقابت های شبه عشقی دیده میشود. می توان این مورد را «غیر جنسیت زدایی» نامید. چرا که ما خواه ناخواه از زندگی غیر جنسی کودکان غیر مستقیم نمایشی جنسی ترتیب می دهیم.
علیرغم پنهان کاری و ریا ورزی ما، کودکان در نتیجه این عملیات تبدیل به انسانهایی مصرفی، خشن و تا حد بیش از اندازه ای جنسی می شوند. نه خلاق، با اراده و خانواده دوست. حاشا کردن این موارد فایده ای ندارد. زیرا انسان های بزرگسال عهد ما نتیجه طبیعی همین روش ها هستند.
گذشته از آن لاقیدی، حمل سلاح وتجاوزاز هم اکنون در میان آنها رایج است و اگر نه پس اینهمه دوربین مراقب در مدارس چه معنایی دارد. انسان عهد ما از همه دورانها خودخواه تر است. و این خصیصه را تا حد مازوخیست (خود آزاری) پیش برده. عجبا که خودخواهی سرانجام به خودآزاری بدل شد. روش زندگی ما همه سپهرهای حمایتی مانند پارسایی، خانواده،و محیط زیست را تهدید می کند. گوش کسی هم بدهکار نیست.
به نظر می رسد به جای حمایت از انسان خفته در کودکان، گرم سرکوب آن هستیم. بسیاری از متفکرین عصر ما باور دارند که آدمی چیزی است که باید آن را تاسیس کرد. به همین علت با طیب خاطر مشغول تخریب خصوصیات کودکان هستیم بلکه موجود جدیدی را بنا کنیم. این یک دو، راه هایی اساسی هستند. یا باید به انسان غنوده در بچه ها ایمان آورده از آن پرستاری کنیم(عقیده قدیمی باور به فطرت پاک) و یا با جرح و تعدیل کودکان، انسانهای جدیدی اختراع نماییم. گویا در دهه های اخیر راه دوم را گزیده ایم.
دلم می خواهد کسی پیدا شود و به خاطر خدا فریاد بزند که دیگر کافی است، دست از سر کودکان بردارید و به جهنم بزرگسالی خودتان بروید.
--------------------------------------------
وبلاگ واژگون سه ساله شد
تحلیلی بر شعار " بسیجی واقعی همت بود و باکری"
پرسش از مرز واقعیت و خیال شاید مهم ترین سوال معرفت شناختی بوده است. چه چیزی واقعی است و چه چیزی موهوم است؟ خود این سوال متضمن این پیشفرض است که مقولات یا موهومی اند یا واقعی پس چیزی به نام موهومات یا تخیلات نیز واقعیت دارد. واقعیت هر آن چیزی است که کلمه یا دالی برای اشاره به آن وجود داشته باشد. مثلآ سراب یک واقعیت است چون ما چیزی به نام سراب را می بینیم و کلمه ای هم به نام سراب وجود دارد. واقعیت هر آن چیزی است که راجع به آن گفتگو می شود. شاید بگویید : ((سیمپلاها، هیمپلاها را خوردند)) ولی سیمپلاها و هیمپلاها هیچ واقعیتی ندارند چون جایی در گفتمان ها ندارند و هیچ گفتگویی درباره آنها انجام نمی شود. این تعریف از واقعیت تعریفی گفتمانی است و گفتمان ها مشخص می کنند که چه چیزی واقعی است و چه چیزی واقعی نیست.
اما گاهی کلمه "واقعی" به معنای با اصالت استفاده می شود. مثلآ وقتی می گوییم طعم واقعی نوشابه یعنی نوشابه های قدیم و اصیل و اولیه همچین طعمی داشته اند و نوشابه های جدید دیگر آن طعم واقعی و اصیل گذشته را نمی دهند. وقتی سبزها شعار می دهند : بسیجی واقعی، همت بود و باکری یعنی بسیجی های اولیه مثل همت و باکری بودند خوب تا اینجا که حرف جدیدی گفته نشده و همه می دانیم که همت و باکری بسیجی واقعی بودند و با شهادت شان این را اثبات کردند. به واقع بسیجی واقعی و اصیل یعنی بسیجی ای که برای آرمان هایش تا سر حد شهادت مبارزه می کند. اما باید دید آنها با ذکر اینکه بسیجی واقعی همت و باکری هستند چه منظوری را دنبال می کنند؟ در درجه اول تاکید بر اصالت اولیه هر چیزی ممکن است به معنای مخالفت با تغییر تلقی شود. شبیه آن دسته از اشراف و ثروتمندان با اصالت قدیمی که هنوز توی منزل شان با گرامافون، شد خزان گلشن آشنایی گوش می کنند و با تغییرات جلو نیامده اند. جالب است که یکی از اتهامات قرتی ها به نظام و جماعت بسیجی و حزب اللهی همیشه این بوده که اینها عقب مانده اند و خود را با زمانه همراه نمی کنند. خوب اگر قرار است که همه چیز تغییر کند چرا مفهوم بسیجی تغییر نکند؟ چطور اینها که اینقدر به تغییر و تحول علاقه داشتند وقتی نوبت به بسیجی می رسد متحجر می شوند و با تغییر و تحول در مفهوم بسیج مخالفت می کنند؟ چرا بسیجی همواره باید مفهومی متعلق به دهه شصت باشد؟ اگر تغییر خوب است بسیجی هم می تواند تغییر کند چنانکه صفحه های گرامافون نیز تبدیل به سی دی و دی وی دی می شوند و چنانکه طعم نوشابه ها نیز قرار نیست همیشه ثابت باقی بماند. پس با گفتن این شعار باز چیز جدیدی گفته نمی شود. چون واقعیت همواره در حال تغییر است. هم، همت و باکری، بسیجی واقعی بودند و هم
بسیجیان فعلی که ممکن است تغییر کرده باشند واقعی هستند. گذشته از این مطابق با تعریفی که از واقعیت کردیم یعنی هر آنچه که جایگاهی در گفتمان داشته باشد بسیجیان امروزی نیز موهومی نیستند، واقعی هستند چون وجود دارند، دیده می شوند و درباره آنها گفتگو می شود. اما نکته قابل استخراج دیگری از این شعار می تواند این باشد که بسیجی واقعی حتمآ باید شهید شده باشد تا یک بسیجی واقعی باشد. به عبارت دیگر یک بسیجی خوب، یک بسیجی شهید است. پس رزمندگان داوطلبی که شهید نشدند بسیجی واقعی نیستند. جانبازها و شیمیایی های بازمانده از جنگ تنها در صورتی واقعی هستند که شهید شوند. سردار جانباز علی فضلی، بسیجی واقعی نیست چون هنوز زنده است و خود را سرباز ولی فقیه می داند. پیام نهفته در این شعار در واقع نابودی بسیج و بسیجی است. بسیجی واقعی نباید زنده باشد تا با آشوب گری و قانون شکنی قرتی ها مبارزه کند. و این هم یک نشانه دیگر از افکار فاشیستی آنهاست که قصد نابودی بسیجی را دارند. بسیجی واقعی هر آن کسی است که در راستای حفظ نظام و انقلاب اسلامی عمل می کند. هم امثال همت و باکری و هم بسیجیان امروز همه واقعی هستند و بهترین دلیل واقعی بودن بسیجیان امروز همین است که دشمنان اسلام و ایران و قرتی ها از آنان متنفرند. رمز زنده بودن شهید همین است که حتی از جنازه و سنگ قبر او نیز می ترسند. آنهایی که امروز شعار همت و باکری می دهند همان هایی هستند که از دفن شهدا در دانشگاه ها هراس دارند. اما اگر تعریف آنها از بسیجی را بپذیریم و قبول کنیم که یک بسیجی خوب یک بسیجی شهید است باز هم قرتی ها نمی توانند سودی از این شعار ببرند چرا که با این شعار، بسیجی را تحریک می کنند تا سر حد شهادت با آنها مبارزه کند و تبدیل به یک بسیجی واقعی شود. بسیجیان قدیم نیز موجودات عجیب و غریبی نبودند آنها نیز مثل بسیجیان حال حاضر پوست و گوشت و استخوان داشتند آنها نیز دغدغه اسلام و ایمان داشتند. آنهایی که می خواهند اسم همت و باکری و شهدا را مثل خیلی چیزهای دیگر مصادره کنند بهتر است اول سری به وصیت نامه شهدا بزنند تا کمتر باعث خنده حضار شوند.
در دنياي مدرن جريان بسيار نيرومندي به وجود آمده كه جوان مسلمان بايد شنا كردن در جهت مخالف آن را بياموزد
انسان همواره در سر دو راهی است و یکی از این دو راهی ها دو راهی واقعیت و آرمان است. دوراهي بين دنيا و آخرت. می خواهم از تناقضاتی بگویم که بسیاری از ما علی الخصوص آدم های مذهبی در مواجهه با دنیای مدرن گرفتارش می شویم. تناقضاتی که گاه ما را از پای در می آورد و شخصیت ما را چند تکه می کند و هویت ما را نابود می کند. فرض کنید در جمع دوستان خوابگاهي هستيد و آنها مشروب مي خورند از يك طرف به گناه فكر مي كنيد و از يك طرف به پذيرش بين دوستان و مسخره نشدن توسط آنها مي انديشيد. در درجه اول شاید تا جايي كه امكان دارد سعي كنيم اصلآ در اين مجالس حضور نداشته باشيم و سعي كنيم با همفكران خود تعامل كنيم زيرا همنشيني بسيار تاثير گذار است و نبايد خيلي به خودمان مغرور و مطمئن باشيم كه تاثير نمي گيريم. چه بسا بزرگان و عرفا و روحانيوني كه در اثر همنشيني تغيير كرده اند! ولی کار به این سادگی ها نیست و نمی توان همواره صورت مساله را پاک کرد.شاعر شيرين سخن در اين زمينه مي فرمايد كه: (( من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است)) يعني با آنها باشيم اما نباشيم. تعامل كنيم ولي مواظب دلمان باشيم كه دل مركز تاثيرپذيري است. يعني مواظب باشيم كه چه تاثيري از ديگران مي گيريم.
انسان يك شبه تغيير نمي كند بلكه فرايند تغيير به تدريج اتفاق مي افتد. در قرآن هم اينگونه مي خوانيم كه : ((ولا تتبعوا خطوات الشيطان)) خطوات يعني گام به گام. شيطان با هوش تر از آن است كه به ما بگويد : سلام دوست عزيز بيا مشروب بخور بلكه شيطان با صبر و حوصله فراوان زمينه هاي لازم را فراهم مي كند. تصور كنيد روزي از خواب بيدار شويد و متوجه شويد كه چهل كيلو چاق تر شده ايد چقدر وحشت زده مي شويد! افرادي كه از چاقي رنج مي برند و انواع رژيم هاي غذايي و ورزشي را دنبال مي كنند به تدريج و در طي ساليان زياد دچار اضافه وزن شده اند و با سختي فراوان هم در پي بازگشت به وضعيت گذشته هستند و در واقع بازگشت به وضعيت گذشته كار چندان ساده اي نيست چنانكه در حديث مي خوانيم كه (( گناه نكردن آسان تر از توبه كردن است )). توبه كار راحتي نيست چنانكه كم كردن وزن هم كار راحتي نيست. تغييرات اخلاقي به تدريج اتفاق مي افتد روزي به خود مي آييم كه غرق در فساد و گناهیم و ماشاالله و هزار ما شاالله برقدرت توجيه انسان كه آسمان و ريسمان را به هم مي بافد تا رفتار غير اخلاقي و غير شرعي خود را توجيه كند.
ما همواره قرار نیست خود را با محیط پیرامون هماهنگ کنیم بلکه نیاز داریم که نحوه مواجهه و تقابل با دنیا را بیاموزیم. آمادگي براي حضور در جامعه به معني همرنگ شدن كامل با جامعه نيست بلكه آموختن هنر چگونگي مواجهه با اين مسائل است. پس باید به جای انفعال و رقصیدن به ساز دنیا فعال بودن و تاثیر گذار بودن را بیاموزیم.
يعني به جاي اينكه دائمآ نگران تاثير پذيري از جامعه باشيم و دائمآ از خود مراقبت كنيم به ياد داشته باشيم كه بهترين دفاع، حمله است و ما مي توانيم حضور فعالانه اي در عرصه هاي اجتماعي داشته باشيم.
ساليان زيادي بين علماي روان شناسي اجتماعي اين بحث مطرح بود كه ژنتيك و مسائل وراثتي شخصيت انسان را شكل ميدهد و يا اينكه انسان از محيط و مسائل تربيتي ساخته مي شود؟ عده اي معتقد بودند كه گرگ زاده آخر گرگ شود گرچه با آدمي بزرگ شود و عده اي مي گفتند كه جامعه و محيط شخصيت را شكل مي دهد. امروزه اين دو نظر تعديل شده و هر دو عامل تعيين كننده محسوب مي شوند يعني ما به طور طبيعي ژن هايي داريم كه از والدين خود به ارث برده ايم و اين ژن ها به طور بالقوه ما را مستعد بسياري از رفتارها مي كند و شرايط محيطي و تربيتي اگر مساعد باشد مي تواند اين استعدادهاي ژنتيكي را بالفعل و شكوفا كند و يا جلوي رشد اين استعدادها را بگيرد. با اين حساب محيط آموزشي و تربيتي بايد محيطي باشد كه شرايط را براي بروز استعدادهاي مساعد فراهم كند و جلوي بروز خصلت هاي منفي را بگيرد. متاسفانه در بعضي امور مشاهده مي شود كه آموزش و پرورش با ايجاد يك محيط ایزوله، نوجوان را از تجربه فضاهاي جديد محروم مي كند. فضاهايي كه مي تواند باعث بروز استعدادهاي دانش آموزان شود و سبب موفقيت و اعتماد به نفس آنان گردد. به طور مثال همواره اين سوال وجود داشته كه چرا مدارس مذهبی، اين قدر تاكيد بر علوم فني و مهندسي دارند و راه را براي بروز استعدادهايي در زمينه هاي علوم تجربي و انساني و هنر مي بندند. مطمئنآ دانش آموزي كه در زمينه تحصيلي موفق باشد انساني با اعتماد به نفس خواهد بود كه در مواجهه با جامعه نه تنها خود را نمي بازد و دچار تضاد نمي شود بلكه حضوري فعال و تاثير گذار خواهد داشت ولي انسانهاي نا موفق كه نتوانسته اند استعدادهاي خود را شكوفا كنند در مواجهه با مسائل سريع تر خود را مي بازند و دچار تناقضات مي شود و چه بسا اين تناقضات وي را از پا در بياورد. دانش آموز موفق مذهبی كه حال به دانشجويي موفق تبديل شده با خود مي انديشد كه تفكرات ديني و مذهبي من نه تنها مانع موفقيت من نبوده بلكه عامل پيشرفت و موفقيت من بوده است. به طور مثال يكي از دوستانم كه از دانشجويان ممتاز دانشگاه تهران در مقطع ليسانس و ارشد دانشگاه شریف در رشته مکانیک بوده و هم اکنون در بلاد کفر مشغول پروژه دکتراست برايم تعريف مي كرد كه قرار بود براي نشريه ای در دانشگاه تهران اسم انتخاب كنند و همه متفق القول نام "مينروا" را انتخاب كرده بودند (( الهه دانايي يونان )) ولي من به شدت با اين اسم مخالفت كردم و نظر خود را به كرسي نشاندم. اين امر مسلمآ از ممتاز بودن و اعتماد به نفس اين دانشجو ناشي مي شود.
نكته بعدي اين است كه مدرسه و دانشگاه، دانش آموز و دانشجو را طوری پرورش دهد که زبان بسته نباشد وبتواند در جامعه حرف بزند و اين مستلزم اين است كه در محیط آموزشی فضاي ديالوگ فراهم باشد. اما موفقيت، اعتماد به نفس و خوب حرف زدن كافي نيست بلكه جوان مسلمان بايد با كوله باري از بينش هاي فكري قوي و با بصیرت وارد اجتماع شود. دكتر نصر در صفحه 347 كتاب " جوان مسلمان و دنیای متجدد مي گويد: "در دنياي مدرن جريان بسيار نيرومندي به وجود آمده كه جوان مسلمان بايد شنا كردن در جهت مخالف آن را بياموزد" یک جوان مذهبی بايد قبل از ورود جدي به جامعه پيش زمينه اي ذهني از مسائلي مانند جنس مخالف، سكس، سيگار، شادي و لذت، آرامش، مشروب، مد، مواد اعتياد آور، موسيقي، رقص و آواز، رسانه هاي غربي، فيلم و سينما، مدرنيته، غربزدگي، سياست و ... داشته باشد. نكته ديگري كه نبايد فراموش شود روحيه تساهل و مداراست و اين خيلي مهم است كه انسان بتواند در عین حفظ مواضع، تعامل صحيحي با ديگران برقرار كند و در عين اينكه عقايد متفاوتي دارد بتواند جذاب باشد و در جامعه و در ميان همسالان و اطرافیان خود پذيرفته شود.
من فکر می کنم جوان موفق و با اعتماد به نفسي كه با مسائل جامعه آشناست و با بينش هايي قوي، كلامي نافذ و روحيه اي همراه با مدارا وارد جامعه مي شود کمتر دچار تناقضات خواهد شد.
--------------------------------------------
یکی از عجایب روزگار این است که علیرضا سمیعی وبلاگ بنویسد. در مورد علیرضا فقط می تونم بگم که خیلی کارش درسته و فقط می تونم اینو اضافه کنم که وبلاگ سرزمین دیر را باید خواند
قلم و آنچه از آن تراوش می کند. گویی قلم خودش اراده ای دارد خارج از اراده مولف و شاید قلم و مولف با هم در حال تبادل اند و بر هم تاثیر گذار. قلم، ابزار مولف نیست و چه بسا که مولف، ابزار قلم باشد. تراوش قلم محصول مواجهه ما با هستی است. "من" وقتی با "دنیای پیرامون" مواجه می شود مساله آغاز می شود و مساله که آغاز شود قلم به کار می افتد. ( من / هستی ) وز نیستان هستی که ما را بریدند قلم به نفیر آمد تا از جدایی ها شکایت کند.جدایی، جدایی، جدایی، مساله این است. من از جدایی ها شکایت دارد. بدینوسیله اینجانب محمد الیاس شکایت خود را از جدایی ها اعلام می کنم و خواهشمندم که دست از این همه جدایی و شکاف و تفکیک و تمایز و طبقه بندی بردارید. هستی، گیتی، دنیا و چه جالب که ما این نام ها را بر زنان می گذاریم زنانی که ما را از وجود خود می زایند. زاییده می شویم، هبوط می کنیم و از مادرمان جدا می شویم. مادری که ما،در او بودیم. آنگاه که خودمان جزو هستی بودیم مواجهه ای در کار نبود. جدا که شدیم این سه کلمه ایجاد شد ( من، هستی، مواجهه ) این سه کلمه که ایجاد شد قلم هم به کار می افتد و شروع می کند به داد فریاد و
شکایت از جدایی. اما چه کسی راضی به این جدایی بود؟ چه کسی از این جدایی خوشحال می شد؟ اسطوره های مذهبی ( استوری : داستان) به ما می گویند که شیطان رانده شده ( جدا شده) ما را جدا کرد. شیطان، اصلآ علاقه خاصی به جدایی دارد. شیطانی که خودش را تافته جدا بافته دانسته بود می خواست همه چیز را از هم جدا کند. انسان، جدا شد در آغاز از جدایی ها شکایت کرد اما کم کم به جدایی عادت کرد و شیطان به او گفت حالا که مثل همدیگر جدا شده ایم بیا تا همه چیز را از هم جدا کنیم و انسان خودش را از طبیعت جدا کرد. خودش را از همسایه اش جدا کرد. مرد را از زن جدا کرد. بچه را از بزرگسال جدا کرد. عده ای هنوز مانده بودند که از جدایی ها شکایت می کردند پس آنها را هم از جامعه جدا کرد و به کلیسا فرستاد. مدرسه و بازار از مسجد جدا شد و دنیا تقسیم شد و تقسیم شد تا به اینجا رسید به جهانی تکه تکه شده. اما هنوز هم می توانیم از خود سوال کنیم که آیا ما برای وصل آمدیم یا برای فصل کردن؟ وظیفه ما این است که دنیا را تکه تکه کنیم یا به وحدت برسانیم؟ و خیلی وقت بود که از این گونه حرف ها نزده بودم و این روزها خیلی دلم میخواست که حدیث نفس بنویسم. دغدغه این روزهایم علاوه بر رصد تحولات سیاسی و اجتماعی، اندیشیدن به پایان نامه و سربازی و کار است و من اصولآ دنیا را سخت نمی گیرم ولی فکر و خیال ها همیشه پشت در اتاق من صف کشیده اند و مدام در ذهنم صدای شمشیر بازی کلمه ها می آید و شنیدن صدای مهربان زهرا و دیدن چهره زیبایش آرامم می کند و این محمد مسیح آخر کار خودش را کرد و واژگون را منتقل کرد به اینجا با همه نوشته های گذشته اش و با همه کامنت هایش و با همه خوبی ها و بدی هایش و این نوشته ها مثل پرونده اعمال آدم همه جا به دنبال آدم است و من از وردپرس سر در نمی آورم و میناز هم بعد از هزار بار وبلاگ عوض کردن وبلاگ "خط می زنم" را راه انداخته است و منتظر نوشته هایش هستم.
هفت ماه قبل از انتخابات خرداد ۸۸ یک فایل صوتی از جناب قالیباف منتشر شد که نکات زیر درباره رئیس جمهور فعلی و دولت وی در آن مطرح شده بود :
الف) آقاي احمدي نژاد نه انقلابی بوده و نه خط امامی.
ب) نامبرده نه تنها مطیع رهبري نیست، بلکه حداقل 15 مورد تخلف از دستورات رهبري در دوره چهار ساله ریاست جمهوري وي سراغ دارید.
ج) دولت وي، فاسدترین دولتها در سی سال بعد از انقلاب است.
د) دزدي هاي وي و همراهانش در شهرداري تهران قطعی و مستند است.
ه ) وي، انقلابی، صالح، مدیر و سرباز ولایت نیست و حتی راستگو هم نیست.
و) یکی از وزراي دولت کنونی همسر فرانسوي دارد و یکی دیگر از وزراء، شرب خمر می کند.
ز) رحیم مشایی، هم خودش و هم همسرش از منافقین بوده اند و اعتقادي به انقلاب ندارند.
ح) دکتر احمدي نژاد براي انقلاب خطر است.
ط) وي، دلالان رابطه با آمریکا را به ایران آورده است و کسی را که بورسیه پنتاگون است مشاور خود کرده است.
ي) دکتر احمدي نژاد، حتی یک روز سابقۀ فعالیت قبل از انقلاب ندارد، حتی یک سیلی در راه انقلاب نخورده است، حتی یک روز در جبهه حضور نیافته است.
ك) بعد از اشغال لانه جاسوسی آمریکا و تأئید امام، وي کار امام را هم غلط می دانست.
ل) ایشان در دوره ریاست جمهوري خود، ذلیلانه، بارها به دنبال ایجاد رابطه با آمریکا بوده است.
م) نباید حمایتهاي رهبري از وي را به حساب نقطه قوت ایشان بگیریم بلکه نقطه ضعف رئیس جمهور است که براي بقاي خود دائماً نیازمند به تائید رهبري باشد.
ن) عدد و رقمهایی که ایشان می دهد، وحشتناك و غیر قابل باور است.
با این حساب چرا جناب قالیباف که احمدی نژاد را خطری برای انقلاب می دانند اکنون سکوت اختیار کرده اند؟ و چرا ایشان هم اکنون برای حفظ انقلاب اقدامی نمی کنند؟ چرا در مجلس شوراي اسلامی حاضر نمی شوید و آنچه در جلسه 8 ماه پیش فرمودید، براي نمایندگان بازگو نمی کنید تا آنها براي رساندن رئیس جمهوري به موقعیت "عدم کفایت سیاسی" ترغیب شوند و جامعه اسلامی از زیر سلطه چنین کسی خارج شود؟ شما که خود را منتسب به جریان اصولگرایی می دانید و منظورتان از بیان این جملات مبارزه انتخاباتی و رقابت با احمدی نژاد بر سر قدرت نبوده است چرا دیگر نگران انقلاب نیستید؟ این سکوت جنابعالی در حال حاضر می تواند خیلی معنا دار باشد چرا که می تواند این شائبه را ایجاد کند که شاید جنابعالی هم از هم پیمانان هاشمی و موسوی و خاتمی بوده اید و حال که این جریان را شکست خورده یافته اید مصلحت را در جدایی از آنها یافته اید و شاید هم کاسه دیگری زیر نیم کاسه باشد به هر حال جناب قالیباف باید پاسخگو باشد. اگر حرف حساب زده اید پای حرف تان بایستید.
یکی از مصیبت هایی که در مباحثات سیاسی ما جریان دارد این است که معلوم نیست دعوا بر سر چیست. هرکسی یک نرخ تورم برای خودش مطرح می کند و نفر مقابل او را دروغگو می خواند آیا بهتر نیست به جای این بحث ها بنشینیم و تورم را تعریف کنیم. هرکسی خودش را مدافع انقلاب می داند و دیگری را خطری برای انقلاب می شمارد و در این میان هیچ کس تعریفی از انقلاب ارائه نمی کند. مساله این نیست که چه کسی حقیقت را می گوید مساله این است که حقیقت چیست. تا اینجا حتمآ این نکته عیان شده که بخش عمده ای از حقیقت اراده معطوف به قدرت و نزاع بر سر لحاف ملاست و بیچاره افراد جوگیری که این وسط قتیل الحمار می شوند و بیچاره تر کسانی که آخرت خود را فدای دنیاطلبی دیگران می کنند.
آقایان حاکم! اصلآ نه از شما عدالت می خواهیم و نه رعایت اخلاق! اصلآ بخورید نوش جان تان دو لپی هم بخورید نگران نباشید به همتون می رسه فقط تنها تنها نخورید که بین تون دعوا بشه و اون وقت برای لشگر کشی لازم بشه بیاین سراغ مردم. خدای ما هم بزرگه و روزی رسون فقط جان مادرتون با هم دعوا نکنید از راهزن های قدیم یاد بگیرید اصلآ از مراد بیگ یاد بگیرید که با گروهش هرچی غارت می کردن با انصاف بین خودشون تقسیم می کردن. شنیدید میگن با هم بخندیم به هم نخندیم؟ شما ها هم با هم بخورید به هم نخورید
تفکیک و تمایز و طبقه بندی کردن شاید مهم ترین ویژگی تفکر از نوع مدرن است. اما آیا صرف دسته بندی کردن خودش به معنای تولید معرفت است؟ آیا معرفت این است که با استفاده از قوه وهم، مقولات دنیا را بخش بخش کنیم؟ اینگونه تقسیم بندی ها با چه معیاری تولید می شود و چه چیز جدیدی بر معرفت ما می افزاید؟
این تقسیم بندی کردن ها و مفهوم سازی های بی هوده فقط بازی کردن با زبان و پیچیده تر نمودن مسائل است. تولید معرفت بر هم زدن همه تفکیک ها و برقراری اتحاد و تعادل بین همه مفاهیم است. تولید معرفت یعنی ساده کردن نه پیچیده کردن. معاشران گره از زلف یار بگشایید.
معرفت را نه تنها نمی توان به کته گورایز فروکاست بلکه چه بسا باید معرفت را افشای دسته بندی کردن های خیالی تعریف کرد. معرفت یعنی معلوم کردن چیزی که در پس پرده است. معرفت، تاباندن نور است بر جهان اعیان و یافتن گوشه ای از حقیقت پنهان. با تفکیک و طبقه بندی صرفآ جهان بسیط را به جهانی تکه تکه و گیج کننده تبدیل کردن نه تنها معرفت نیست بلکه دقیقآ ضد معرفت است.
ایجاد تفکیک و تمایز، زاییده در غلتیدن به سوبژکتیویسم و گیر کردن در تار و پود مجاز است. هولناک ترین طبقه بندی ها وقتی اتفاق می افتد که آدم ها را طبقه بندی کنند. همین طبقه بندی هاست که ایجاد (( دیگری)) می کند و یک دسته در مقام سوژه به خود اجازه می دهد که به دیگری به مثابه ابژه نگاه کرده و اعمال قدرت کند. اگر آدم ها را طبقه بندی نکنیم تفاوتی وجود نخواهد داشت. برداشت غالب این است که تفاوت ها مجوز طبقه بندی را صادر می کند اما شاید کمتر به این نکته توجه کرده ایم که در افتادن به طبقه بندی کردن خود می تواند عاملی بر افزایش تفاوت و تکثر و در نتیجه هرج و مرج و سرکوب باشد. طبقه بندی کردن به تفاوت ها دامن می زند. معرفت یعنی درست کردن وضعیتی که همین تفکیک کردن های بی حساب و کتاب به بار آورده است. وقتی تفکیک کنی به تفاوت ها هم دامن میزنی و وقتی به تفاوت ها دامن بزنیم ناگزیر به دامن ترجیح و اولویت و اعمال سلطه می افتیم. دسته اولویت یافته چنان بی رقیب می ماند که اجازه نقد نمی دهد. اجازه نقد هم بدهد تنها همین چرخه معیوب تکرار می شود. اولویت بندی که کردیم دسته های اولویت نیافته به محاق می روند و دوباره نیمی از حقیقت سرکوب می شود و حقیقت نصفه و نیمه دیگر حقیقت نیست. این جا همان نقطه ای است که معضل همیشگی علوم مدعی انتقاد بوده است. از یکسو ادعای مبارزه با قدرت و انتقاد دارند و از سویی خود به راحتی در خدمت قدرت عمل می کنند و همین می شود که علم تبدیل می شود به یک بازی و سرگرمی.
همه ما درگیر این شیوه تفکر هستیم و همه ما به نوعی با زبان تفکیک و تمایز سخن می گوییم خود من نیز وقتی دسته بندی می کنم فی الواقع با زبانی سخن می گویم که مخالفان ام آن زبان را می فهمند. وقتی در عرصه منازعه باشی دیگر جایی برای این بحث ها نیست نمی توان برای مبارزه با توپ و تفنگ از شمشیر استفاده کرد اگر با فلسفه مخالفیم باید با فلسفه به جنگ فلسفه برویم و اگر با جنگ مخالفیم باید با جنگ با آن مبارزه کنیم و وقتی با شیوه اندیشیدن مدرن و ثمرات این نوع از اندیشه مخالفیم چاره ای نداریم که برای مقاومت با همان قواعد بیاندیشیم ولی به هر حال می توان در همین قواعد هم بازاندیشی کرد و نشان داد که این شیوه تفکر چه مخاطراتی پدید آورده و برای برون رفت از آن باید طرح دیگری در انداخت.
قیام های آزادگی و قعود های نفسانی تاریخ
در وضعیتی قرار داریم که همه دغدغه مندان انقلاب اسلامی را پرتاب کرده است به مرور تاریخ انقلاب و باز اندیشی در مبانی آن. با همه تلخی هایی که در جریانات اخیر چشیدیم اما هنوز یک چیز است که روزنه امید را باز نگه می دارد و آن هم دیدن این همه چشم های نگرانی است که به انقلاب دوخته شده. دیالوگی در فیلم عروسی خوبان بود که در توصیف نقش اول فیلم (عکاس) می گفت : (( دوربین حاجی چشم نگران انقلابه)) وشاید مخملباف دوربین خودش را می گفت که با ساختن فیلم عروسی خوبان و نمایش دغدغه های یک انسان انقلابی چشم نگران انقلاب بود و با مشاهده دنیا پرستی ها و دزدی ها در روز عروسی اش می گفت اونایی که با کفشای لنگه به لنگه اومدن خوش اومدن اونایی که با زنای لنگه به لنگه اومدن خوش اومدن بخورین حروم خوری خوشمزه است. حروم خوری خوشمزه است!!! و بماند که این چشم نگران انقلاب چطور از عروسی خوبان به سکس و فلسفه می رسد و این تغییر جهت ها و استحاله ها چیزی نبوده که تنها در مورد مخملباف اتفاق افتاده باشد. بسیاری از انقلابیونی که از دیوار سفارت بالا رفتند و در جبهه ها جنگیدند امروز شکم گنده کرده اند و زیر کولر پرادو از ضرورت همکاری با غرب در جهت توسعه و پیشرفت ضرورت واردات خودروی خارجی سخن می گویند. بسیاری دیگرشان هم امروز غرق در روزمرگی شده اند و انگار نه انگار که روزگاری انقلابی دو آتشه بوده اند. اما اگر به تاریخ رجوع کنیم می بینیم که این فراموشی ها و استحاله شدن ها چیز جدیدی نیست. مارکس فهمیده بود که تاریخ عرصه تضاد و نزاع است ولی این تضاد و نزاع را به تضادی طبقاتی بر سر منافع و متاع دنیا فروکاسته بود. در حالی که نزاع واقعی نزاعی در درون انسان است. نزاع میان آخرت خواهی و دنیا طلبی. نزاع میان آزادگی و مصلحت طلبی. راستش را بخواهید من تاریخ را هم این طور تفسیر می کنم. تاریخ مشحون است از قیام هایی برای آزادگی و قعود هایی برای امیال نفسانی. میشل فوکو، در بحبوحه جریانات انقلاب به ایران آمد و ثمره آمدنش چندین مقاله و مصاحبه و همچنین کتابی شد با نام (( ایرانی ها چه رویایی در سر دارند؟)) حال که در این شرایط تاریخی و در آستانه ورود به دهه چهارم انقلاب همگان دوباره به فضایی پرتاب شده اند که در مبانی انقلاب بازاندیشی کنند شاید رجوع به حرف های این روشنفکر فرانسوی که از بیرون تحولات را رصد می کرد مفید باشد. البته همین نکته نیز می بایست در مرکز توجه ما قرار گیرد که چه شد که پس از سی و یک سال دوباره به یاد جماران و مرور خاطرات انقلاب افتاده ایم؟ و چه شد که جمارانی که مبدل به یک موزه شده بود امروز دوباره در مرکز توجه واقع شده؟ فوکو در پاسخ به خبرنگاری که می پرسد عجیب است که ایرانیان از مذهبی دم می زنند که آموزه هایش برای چهارده قرن پیش است پاسخ می دهد که به راستی مذهب، آئین و نمایشی بی زمان است.( این گفتگو در کتابی با عنوان ایران روح یک جهان بی روح به فارسی ترجمه شده است) فوکو در همین مصاحبه در توصیف انقلاب می گوید : (( که ایرانی ها می خواهند نحوه زیست شان و نحوه مواجهه خود با هستی را تغییر دهند.))
اگر مشروطه، شیخ فضل الله را به چوبه دار سپرد و جلال آل احمد نعش شیخ را بر دار نماد استیلای غربزدگی اعلام کرد انقلاب اسلامی مشروطه را این بار نه از سفارت انگلیس بلکه از درون مکتب خود طلب کرده بود. و شریعتی ها و بازرگان ها نیز با صورت تراشیده و کراوات فریاد اسلام و تشیع سر داده بودند. فیلسوف غیر انقلابی ای چون سید حسین نصر در مواجهه با مدرنیسم از سنت گرایی دم می زد و فردید از غربزدگی و دیانت مقدس اسلام سخن می گفت و مطهری در سنگر آموزه های وحیانی تمام قد در برابر همه مکاتب انحرافی مدرن ایستاده بود. اینکه هدف انقلاب را تنها از بین بردن نظام شاهنشاهی تلقی کنیم بزرگترین جفا به انقلاب و البته ناشی از کج فهمی است. نمی توان انقلاب کبیر اسلامی و شاید به تعبیر بهتر انقلاب اکبر اسلامی را به جنبشی سیاسی برای تغییر حاکمیت تقلیل داد. اما پس از انقلاب گویی این اتفاق رقم خورد و سر مست از اینکه شاه را بیرون کرده ایم دوباره همان روندی را پیش گرفتیم که شاه مخلوع پیش گرفته بود. پیش به سمت توسعه و مدرنیسم بدون بازاندیشی در اقتضائات فرهنگی و بومی و سر دادن شعار ژاپن اسلامی!!! مگر نه اینکه شاه هم می خواست دروازه های تمدن را به روی ما بگشاید؟ امام که فریاد انقلاب زد از کاپیتولاسیون آغاز کرد و استعمار را نشانه گرفت و اصلآ مگر نه اینکه امام امریکا را شیطان بزرگ می دانست؟ و مگر نه اینکه تسخیر سفارت شیطان بزرگ را انقلابی بزرگتر از انقلاب اول تعبیر کرد؟ امام در درجه اول یک استعمار ستیز بود و حتی همان اوایل شاه را نصیحت می کرد که دست از کارهایش بردارد. اما سرانجام شاه را سدی برای احیای اسلام سیاسی و استعمار ستیزی دانست و گفت که شاه باید برود. رفتن شاه تنها یک هدف جنبی و عارضی بود و هدف اصلی چیز دیگری. به تعبیر روشنفکر فرانسوی سراسر ایران به لرزه افتاده بود تا پوست بیندازد و تولدی دوباره پیدا کند و این ناشی از حال و هوایی بود که همه اندیشمندان و روشنفکران در ایجاد آن سهیم بودند و امام با شخصیت جامع و بی نظیر خود در صدر همه جریان ها می شود رهبر نهضت. هر مبارزی از ظن خود یار امام شد. ملی مذهبی ها برای ملیت و مبارزه با استعمار همراه او شدند. چپ ها ندای مبارزه فقر و غنای امام را شنیدند. روحانیت، از زیان او احیای دوباره اسلام را احساس کرد و نقش رهبری اصلآ همین است که ایجاد اتحاد کند و همه را در لوای یک پرچم گرد آورد. اما همان هایی که با امام همراه شده بودند کم کم با امام زاویه پیدا کردند. ملی مذهبی ها در برابر تصویب قانون جزای اسلامی مخالفت کردند و امام در برابرشان موضع گیری کرد و گفت که مار در آستین پرورش داده بودیم ملی گراها هیچ وقت نفهمیدند که اندیشه امام محدود به مرزهای ایران نیست. آنها همچنین مذهب را طوری تفسیر می کردند که به شکلی همه جانبه توجیه گر دنیای جدید باشد. به واقع آنها اسلام را قبض و بسط می دادند تا بتواند با ساز مدرنیته به رقص در آید. چپ های التقاطی که امثال سروش و مطهری از همان قبل از انقلاب از رواج افکار آنها نگران بودند و با آنها مبارزه عقیدتی می کردند رسمآ دست به اسلحه بردند و بهترین افراد انقلاب را ترور کردند و در حرکتی خائنانه با همکاری دشمن بعثی عملیات مرصاد راه انداختند و ماندند همان جوانان انقلابی مسلمان و همان پابرهنگانی که به فرموده امام تنها همان ها تا آخر خط با ما هستند. همین جمله امام که فرمود تنها آنهایی تا آخر خط با ما هستند که طعم فقر و استضعاف را چشیده باشند یعنی اینکه امام می دانست خیلی ها تا آخر خط ایستادگی نخواهند کرد. امام می دانست که جنگ، مرد جنگ می خواهد و افسوس که کم آوردند و بر کام چنین شخصیت بی همتایی جام زهر ریختند علی (ع) به کوفیان می گفت بجنگید در تابستان می گفتند هوا گرم است و در زمستان می گفتند هوا سرد است. در پاییز و بهار می گفت بجنگید قرآن بر سر نیزه می کردند. انقلاب اسلامی انقلابی بود برای تغییر در نحوه زیست و تولدی دوباره ولی تقلیل یافت به جنبشی سیاسی برای تغییر حاکمیت و آب همان آب و کوزه همان کوزه. اما اتفاق ناگوار دیگر اینکه انقلاب تبدیل به یک خاطره شد که هر سال در بیست و دو بهمن با کاغذ رنگی چسباندن در مدارس جشن گرفته شود. در حالی که انقلاب اتفاقی نبود که یک بار اتفاق بیفتد انقلاب یک اتفاق نیست که تمام شود انقلاب یک نوع نحوه زندگی است. انقلابی زندگی کردن یعنی مدام باز اندیشی کردن و مدام متولد شدن. و مدام طاغوت زدایی کردن. همین باز اندیشی مداوم را کنار گذاشتیم که دوباره استعمار با شکلی جدید از پنجره داخل شد. اگر استعمار قدیم مواد خام ما را می خواست استعمار جدید علاوه بر آن همه هستی ما را می خواهد به یغما ببرد. استعمار جدید روح و فکر ما را می خواهد. وارد مصادیق نمی شوم که امروز چه اشخاصی و چه جریاناتی با گفتمان امام و انقلاب همخوانی بیشتری دارند و کدام از امام و انقلاب فاصله گرفته اند. اما سر بسته می گویم که در این دوقطبی مسخره از یک سو با کاریکاتوری از گفتمان امام و استعمار ستیزی او مواجهیم و از طرف دیگر با غربگرایانی بریده از خط امام. و مدام از چاله یکی به چاه دیگری می افتیم. حرف زدن از خط امام ادعای گزافی است که هیچکدام از جریانات سیاسی ما نمی تواند مدعی واقعی آن باشد. امام بزرگ تر از آن است که این کوتوله های سیاسی ما بتوانند همه ابعاد شخصیتی و فکری او را دریابند و دم از خط امام بزنند اما نا امید نیستم که نا امیدی از جنود شیطان است. می توان امیدوار بود که دوباره اسلام حقیقی و اسلام انقلابی از میان این بلبشوهای نفسانی قدرت طلوع کند و همینکه دوباره اذهان دغدغه مندی در گوشه و کنار بر سر آنند که گر ز دست بر آید دست به کاری زنند که غصه سر آید خود نشانه امید بخشی است که هنوز نبض حقیقت طلبی هرچند ضعیف در حال تپیدن است. لا تیئسوا من روح الله انه لا ییئس من روح الله الا القوم الکافرون
----------------------------------------------------------------------------------
استاد بزرگوارم! این متن را در پاسخ به ایمیلی که برایم فرستادید نوشتم. شما بسیار حق بر گردن این شاگرد دارید و استاد بر شاگرد ولایت دارد و البته همان طور که فرموده اید پذیرفتن هرگونه ولایتی به معنای تعطیلی عقل نیست و آنقدر چیزها از شما آموخته ام که بر مصداق من علمنی حرفآ فقد صیرنی عبدآ در برابر استادی چون شما احساس بندگی کنم و فراموش نمی کنم درس گفتارهای شما در تفسیر قرآن و لایه های دینداری و درسهای تاریخ اسلام و تفسیرتان از بعثت و غدیر و عاشورا و ظهور و شرح حدیث جنود عقل و جهل و چهل حدیث امام و شما را به راستی یک مسلمان خط امامی واقعی می شناسم و اصلآ خط امامی واقعی را امروز کمتر در عرصه های سیاسی می توان یافت و شاید در گوشه و کنار آدم هایی هستند که خط امام را هنوز دنبال می کنند و مشغول کارهای فرهنگی اند و خط امام را اصلآ شاید در همان بشاگرد و در همان بیل و کلنگ هایی باید دید که به محرومترین های جامعه خدمت می کنند و اگر جسارت پاسخ دادن به خود دادم از آن رو بود که نظر این حقیر را خواسته بودید.
جمهوری اسلامی یا جمهوری دموکراتیک؟
انقلاب ها گرچه خود پدیدهایی مدرن هستند که در دوران معاصر اتفاق افتاده اند اما همواره مفهوم انقلاب درباره وقایع سیاسی و اجتماعی معاصر به کار نمی رود. مثلآ انقلاب کشاورزی پدیده مدرنی نیست و اشارت به تحولاتی دارد که جامعه ای را که معیشت مبتنی بر شکار دارد را به جامعه مبتنی بر کشاورزی سوق می دهد. پیامبران نیز در زمان خود انسان هایی انقلابی تلقی می شدند که قصد تغییرات بنیادین در ساختارهای اجتماعی را داشته اند. هر انقلابی، انقلاب در ساختارهاست. اینکه انقلاب را پدیده ای تعریف کنیم که طی آن تنها شکل حکومت تغییر می کند فرو کاستن مفهوم انقلاب به کودتاست. حاکمیت و شکل حکومت تنها یکی از چیزهایی است که در ذیل تغییرات ساختاری و بنیادین انقلابی دگرگون می شود. ظهور اسلام را می توان تحول جامعه اسطوره ای و شرک آلود به جامعه ای توحیدی و عقلانی دانست. به واقع این ظهور پیامبر اسلام است که انقلاب اسلامی حقیقی را رقم می زند. انقلاب اسلامی ایران انقلابی برای غربزدگی و پیوستن به مناسبات جهانی نبود چه اگر اینطور بود شاه داشت همین کار را می کرد. انقلاب اسلامی یعنی زدودن طاغوت و شرک از بستر ساختارهای اجتماعی. اما مفهوم انقلاب را نه تنها به تغییر حاکمیت تقلیل داده اند بلکه این مفهوم را به پدیده ای تاریخی که یکبار اتفاق افتاده و تمام شده نیز فرو کاسته اند. انقلاب یک خاطره نیست بلکه فرایندی است که همواره باید در ذهن و عین جریان داشته باشد. همواره باید جان و روح و جامعه مان را مورد بازنگری قرار دهیم و از آن طاغوت زدایی کنیم. طاغوت یعنی آنچه طغیان می کند در برابر خدا و آنچه خود را در جایگاه خدایی می نشاند. مهم این است که طاغوت های هر دوره را بشناسیم و بر علیه آن انقلاب کنیم. طاغوت می تواند فرعون باشد می تواند شاه باشد می تواند پول باشد می تواند تکنولوژی باشد و می تواند نفس انسان باشد. ان الانسان لیطغی همانا انسان طغیان می کند و خودش را محور عالم می داند. نشانه هایی می تواند ما را برای شناخت طاغوت راهنمایی کند. هر آنچیزی که بیش از حد بر آن تاکید شود و محوریت پیدا کند به غیر از خدا می تواند درجایگاه طاغوت قرار گیرد. در عصر حاضر بیشترین تاکید بر انسانیت و انسان محوری و حقوق بشر می شود. در آموزه قرآنی هم می خوانیم که (( لقد کرمنا بنی آدم )) و اینکه خداوند به انسان کرامت داده است. اشتباه از آنجایی حاصل می شود که این گزاره به این شکل تغییر می یابد که : انسان کرامت دارد. انسان کرامت ندارد. کرامت به انسان عطا شده است. اینکه انسان کرامت دارد او را واجد جایگاه محوری در عالم نمی کند. محوریت با وجودی است که کرامت می بخشد. کلیسا و روحانیت مسیحی طاغوتی بود که عصر روشنگری در مبارزه با آن برخاسته بود ولی غافل از اینکه طاغوتی را کنار می زند و طاغوت دیگری به نام کرامت خودبنیاد انسانی را جایگزین آن می کند. از این رو به دامان اومانیسم و سکولاریسم می افتد و از خود بیگانگی و نیهیلیسم می شود بیماری های مزمن معاصر. انقلاب اسلامی از صدر مشروطه تا به حال همانقدر که با طاغوت شاهی مبارزه کرده است همان قدر نیز با طاغوت انسان محوری و غربزدگی دشمن بوده است. جامعه مدنی و دموکراسی و حقوق بشر و وطن پرستی جملگی طاغوت های معاصرند. مدنیت و شهرنشینی طاغوتی است که شهر و شهرنشینی را منبع همه خیر و برکت ها می داند و حاشیه ها و روستاها را به حاشیه می راند و سرکوب می کند. حقوق بشر طاغوتی است که حقوق را بر تکالیف بشر غالب می کند و بشر را مغرور می کند تا نسبت به وجود خداوند گردن کشی کند و همه موجودات از جمله گیاهان و جانوران را نابود کند. وطن پرستی به شکلی کاملآ عریان وطن و ملیت را در جایگاه پرستش می گذارد همان طور که نژاد پرستی نژاد را. دموکراسی طاغوتی است که حق حاکمیت را از خداوند سلب می کند (( ان الحکم الا لله)) و از همین روست که امام خمینی با لفظ حکومت دموکراتیک مخالفت می ورزد و واژه جمهور و جمهوری را پیشوند حکومت اسلامی می کند. جمهور یعنی توده مردم و جمهوری اسلامی حکومتی است با محوریت خدا برای مردم. جمهوری اسلامی تا زمانی برجاست که جمهور مردم محوریت خداوند را در مناسبات اجتماعی طلب کنند و اگر جمهور مردم حاکمیت هرچیزی غیر از خدا را طلب کنند و خواهان حکومت طاغوتی مردم بر مردم شوند جمهوری اسلامی موضوعیت نخواهد داشت. گرچه در دموکراسی های غربی نیز در عمل چیزی به نام حکومت مردم بر مردم وجود ندارد و این احزاب هستند که به نوبت بر مردم حکومت می کنند. آنچه در سرودهای انقلابی محوریت داشت کلمه ((الله)) بود. تاکیدی که در اندیشه سیاسی اسلام بر مفهوم ولایت می شود به همین خاطر است. ولایت است که می تواند ضامن محوریت کلمه ((الله)) در جامعه اسلامی باشد. مفهوم امت با مفهوم امامت است که جامعه اسلامی با محوریت خداوند را می سازد. هر جامعه ای نیاز به امامت دارد نقش امام و پیشوا را در جوامع دموکراتیک غربی احزاب و لابی ها بازی می کنند و در جامعه اسلامی ولایت است که به جامعه رهنمود می دهد.
اگر دولت با زورگویی و تجاوز امریکا و اسرائیل مبارزه کند محکوم به این می شود که خود را در جامعه جهانی!! منزوی کرده است (چون همان طور که می دانید امریکا و اسرائیل و چند کشور اروپایی جامعه جهانی هستند) اگر با آنها مبارزه نکند متهم می شود به سازشکاری و بی تفاوتی و عقب نشینی از شعارهای انقلاب. اگر به فلسطینی ها و لبنانی ها کمک کند می گویند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ( چون خانه اصولآ جای کوچکی است) و اگر کمک نکند می گویند کشور مدعی اسلام نسبت به مسلمانان جهان بی تفاوت شده است. اگر با چین و روسیه روابط خوبی برقرار کند می گویند که از سیاست نه شرقی نه غربی عدول کرده است و اگر با آنها نیز دشمنی کند می گویند دولت ایران همه دنیا را دشمن خود کرده است. اگر دولت با کاظمینی بروجردی که ادعای ارتباط با امام زمان دارد برخورد کند و درختی را که مردم به آن دخیل می بندند قطع کند متهم به مبارزه با عقاید مذهبی مردم می شود و اگر دم از امام زمان بزند متهم می شود که ترویج خرافه می کند. اگر وام ازدواج و مسکن مهر بدهد متهم به کارهای پوپولیستی و عوام فریبی می شود و اگر ندهد متهم به بی توجهی نسبت به محرومان. اگر سفر استانی برود می گویند دارد رای جمع می کند و اگر نرود می گویند ..... . اگر صدا وسیما خبر و بحث و مناظره آزاد بگذارد می گویند می خواهد جلوی ماهواره ها کم نیاورد و اگر نگذارد می گویند سانسور می کند. اگر با منافقین و آشوبگران برخورد کند می گویند سرکوب گر است و اگر برخورد نکند می گویند ضعیف است اگر ساخت و ساز کند می گویند کشور دارد به سمت توسعه و غربزدگی و مصرف گرایی سوق پیدا می کند و اگر این کارها را نکند متهم به عقب ماندگی می شود و این داستان ادامه دارد. جمهوری اسلامی همیشه محکوم است.
شاید، عزم رفتن کردن از مقصد مهم تر باشد. مساله این است که کوله بارت را ببندی و هر چقدر بارت سنگین تر باشد سخت تر قدم بر میداری پس باید وسایلی را بر دوش خود حمل کنی که مطمئنی لازم شان داری. چادر، پتو، زیر انداز، چراغ قوه، کنسرو، اجاق گاز کوهنوردی و ماهیتابه و قاشق و چاقو و لیمو ترش و قوری و لیوان و قند و چایی و مقداری هله هوله مثل پسته و خرما. اگر آب گرم هم میخواهی بروی باید حوله و مایو هم برداری و البته لباس گرم به میزان لازم و توکل بر خدا و بسم الله و آیه الکرسی و صدقه هم فراموش نشود و اگر همسفر خوبی نداشته باشی سفر خوبی هم نخواهی داشت و حاج میثم قربانی همسفر خوب من بود در این سفر. میثم، زیاد کوهنوردی می کند و آدمی مثل من که بدون تمرین می خواهد سه روز در شرایط دشوار سرما و فشار پایین هوا کوهنوردی کند باید بداند که حرفه ای شدن علاوه بر وسایل مناسب نیاز به تمرین مداوم دارد. ولی وقتی همسفرت گام هایش را استوار بر میدارد تو نیز روحیه می گیری و خستگی را فراموش می کنی. روحیه و اراده شاید نصف ماجرا باشد. پس می توان این فرمول ساده را ارائه کرد : عزم رفتن + تجهیزات مناسب + همسفر خوب + (تمرین!) + روحیه = صعود به قله 4800 متری سبلان
![]() |
تمام طول مسیر را با پرچم مشخص کرده اند که ره گم نکنی و خداوندا! ما را در مسیر زندگی به حال خود رها مکن و پرچم های هدایت را همواره نشان مان بده.
----------------------------------------------------------
- از تهران تا اردبیل با اتوبوس ده ساعت و از اردبیل تا ((شابیل)) با مینی بوس دو ساعت و با ماشین یک ساعت راه است. شب در کوهپایه شابیل چادر زدیم. از شابیل با لندرور می برند به پناهگاه که البته ما که خیلی حرفه ای هستیم تا پناهگاه پیاده رفتیم. جنازه مان به پناهگاه رسید. تخت های پناهگاه پر بود و خیلی سرد بود چادر زدیم و هرچه لباس داشتیم پوشیدیم و دو تا پتو رویمان انداختیم و چسبیده به هم خوابیدیم و صبح ساعت چهار و نیم به سمت قله حرکت کردیم و پس از بازگشت گواهی صعود هم گرفتیم و با لندرور از پناهگاه به شابیل برگشتیم. شابیل، استخر آب گرمی دارد که پس از بازگشت از قله بهترین انتخاب برای عضلات دربه داغون است.
- جایی در همان وسط های کوه، موبایل آنتن می دهد و می توانید به ( همسرتان، معشوق تان، دوست دخترتان، دوست پسرتان، نامزدتان، عزیزتان) پیامک بزنید و مراتب عشق و ارادت و بندگی خود را اعلام کنید.
- بهترین زمان برای صعود به سبلان مرداد و شهریور است یخ های دریاچه بالای قله در حال آب شدن بود.
- راستی دستکش یادمان رفت و از سوز سرما دست هایمان باد کرد.
- اردبیل = آرتاویل یعنی سرزمین مقدس
- نشریه وزین علوم اجتماعی فصل نو به روز شده است.
دانشطلب در وبلاگ مدرسه ما ضمن مرور وقایع پس از انتخابات تحلیل جامعی از کودتای شکست خورده سبزها ارائه کرده است :
1_ نطفه ماجرا در کمیته ای به نام «کمیته صیانت از آراء» بسته شد. مقدمات تشکیل این کمیته از دو سال پیش در سازمان مجاهدین آماده شد و نزدیک به انتخابات این کمیته فعالیت خودش را گسترش داد تا اینکه سخنگوی شورای نگهبان در اردیبهشت ماه واکنش نشان داد و وجود چنین کمیته ای را غیرقانونی خواند. برنامه این کمیته معطوف به دو نتیجه بود؛ اولی «ایجاد شبهه در سلامت انتخابات» و دومی به دست آوردن «حق نظارت خودخوانده» که به حاشیه راندن و نامعتبر ساختن شورای نگهبان را به دنبال داشت. جدی ترین ادعاهای تقلب پس از انتخابات نهم و از طرف هاشمی رفسنجانی و مهدی کروبی عنوان شده بود اما اینبار از پیش از انتخابات چنین قراری گذشته شد. آیت الله خامنه ای در نماز جمعه 29 خرداد یادآوری کردند: «در سخنراني اول فروردين، به دوستان خوبمان در داخل تذکر دادم که حرف دشمن درباره تقلب را تکرار نکنند؛ چرا که بيگانگان درصددند اعتمادي را که نظام با مسؤولان و عملکردش در طول سي سال به دست آورده، زير سؤال ببرند». اما مدتهای مدیدی است که عده ای از بزرگان و شخصیت های سیاسی به سخنان رهبر انقلاب اهمیت نمی دهند.
2_ هدف «حذف احمدی نژاد به هر طریق ممکن» بود و در مرحله نخست باید نامزدی از جناح مقابل انتخاب می شد که توان رقابت با احمدی نژاد را داشته باشد. گزینه اول خاتمی بود اما پس از خاتمی میرحسین وارد انتخابات شد و هنوز مشخص نیست که آیا آمدن و رفتن خاتمی و همکاری بعدی او با موسوی یک بازی هماهنگ شده بود یا اوضاع واقعا به همین نحو پیش رفته است؟ موسوی مصمم بود به میدان بیاید و بازی احمدی نژاد را به هم بزند. او با اعلام اینکه کشور در خطر است و احساس نگرانی کرده خودش را به عنوان یک منجی دلسوز به مردم معرفی کرد که «مجبور» به بازگشت شده است. میرحسین در بیست سال انزوا (و با نگاه از بالا) اینطور پیش خود فکر کرده بود که در این مدت اجازه خواهد داد تا دیگران کارهایشان را بکنند و وقتی معلوم شد که واقعا خراب کرده اند و نمی توانند کاری از پیش ببرند او به میدان باز می گردد و کشور را نجات خواهد داد! این نوع تفکر که اثراتش به وضوح در رفتار و لحن و بیان موسوی، و اعتماد به نفس فوق العاده اش نسبت به دوران نخست وزیری دیده می شد جز نتیجه انزوا، درونگرائی و فاصله گرفتن از دنیای واقعی سیاست نبود. همین فاصله باعث فراموشکاری او هم شده بود و میرحسین تغییر کرده ای پا به میدان گذاشت که التقاطی از میرحسین دهه شصت و نماینده ای از ارزشهای دنیای لیبرال بود. پوسترهای موسوی و خاتمی در کنار هم کنایه به جائی از این التقاط بود.
3_ زمینه سازی برای پیروزی میرحسین موسوی بر روش تبلیغاتی ستاد انتخاباتی او متکی بود. تبلیغات موسوی به نحو گسترده ای سازماندهی شده و هماهنگ بود و با موفقیت به موج سبز انجامید. اولین جنبه تبلیغات او نماد سازی، ایجاد تشکل و راه انداختن موج مردمی بود. رنگ سبز نیز انتخاب مناسبی برای تحریک احساسات مذهبی و باورهای سنتی مردم به حساب می آمد. «ادبیات سیاه» و گفتمان تخریبی جنبه دیگری از این آمادگی بود؛ واژگان دیکتاتوری، دروغگویی، خرافه گرائی، سرکوب، فساد و ... به گونه ای در مورد دولت و وضعیت موجود به کار برده شد که نیاز به ظهور یک منجی را اجتناب ناپذیر جلوه می داد. انقلاب رنگی ذاتا پدیده ای از جنس پروپاگاندا و پوپولیستی و عوامگرایانه است، میرحسین موسوی نیز با موضع گیریهای سطحی مانند جمع کردن گشت ارشاد، استفاده از همسر خود برای تبلیغات و تحلیل های اپوزیسیونی از سیاست خارجی به دنبال اتحاد همه نیروهای مخالف در یک جبهه بود و این «اتحاد تاکتیکی» زیر سایه پروپاگاندای ستاد موسوی به صورت موفقی به دست آمد. با اینکه نجات کشور از دست احمدی نژاد تخریب و سیاه نمائی حداکثری را ایجاب می کرد اما همکاران موسوی روی اقدامات متقابل احمدی نژاد حسابی باز نکرده بودند. تا اینجا تحرکات ستاد میرحسین موسوی به فاز مردمی انقلاب رنگی شبیه شده بود اما علیرغم وجود اطرافیان خاص ـ که مورد انتقاد کروبی هم قرار گرفت ـ اطمینان به شخص موسوی به عنوان فردی با سابقه در جمهوری اسلامی و معتقد به مبانی نظام نوعی خوش بینی کاذب در اطراف او به وجود آورده بود که پیش بینی اغتشاشات به شکلی که بعدا اتفاق افتاد را ناممکن می کرد. تقابل خیابانی طرفداران موسوی با دیگران و خیابانگردی های مکرر هشدارهایی به همراه داشت اما آینده علنا نشان داد که در بازی قدرت، اعتماد به کسانی که پایبندی های ظاهری دارند خطرپذیری بالایی به همراه دارد.
4_ بشکه های باروت یک جنگ سیاسی از زمان اعلام نام احمدی نژاد به عنوان نهمین رئیس جمهور ایران به تدریج آماده شده بود، اما جرقه نهایی پس از چهارسال مقدمه چینی بالاخره در مناظره انتخاباتی «احمدی نژاد ـ موسوی» زده شد. توصیف این اتفاق از زبان رهبر انقلاب بر روشن شدن حساسیت ماجرا کفایت می کند: «يک طرف به رئيس جمهور قانوني کشور، صريحترين و خجالت آورترين اهانتها و تهمتها را بيان ميکرد و با پخش کارنامههاي جعلي براي دولت، رئيس جمهور متکي به آراي مردم را دروغگو، خرافاتي و رمال ميناميد و اخلاق و قانون و انصاف را زير پا ميگذاشت و طرف ديگر هم، با اقداماتي مشابه، کارنامه درخشان 30 ساله انقلاب را کمرنگ جلوه ميداد و شخصيتهايي که عمرشان را در راه نظام صرف کرده اند زير سؤال ميبرد و اتهاماتي را که در مراجع قانوني اثبات نشده است، بيان ميکرد.» با این اتفاق فضای قطبی شده در تبلیغات به فضای جنگ و تلافی جوئی تبدیل شد. هاشمی رفسنجانی نامه عجیبی به رهبری نوشت و شروع به مخالفت علنی کرد. از این پس طرف شکست خورده در مناظره ها کاملا تحریک شده بود و به دنبال میدانی دیگر برای زور آزمائی و راهی برای عوض کردن زمین بازی و نشان دادن برتری خود به هر قیمتی می گشت.
سعید زیبا کلام : ویتگنشتاین بصیرتمندانه مى گوید: «آدم هایى که مدام سؤال مى کنند «چرا»، مانند جهانگردانى هستند که در مقابل ساختمانى ایستاده تابلوى اطلاعاتى آن را مى خوانند و چنان سرگرم خواندن تاریخچه ساختن آن عمارت مى شوند که از دیدن خود عمارت باز مى مانند»(۱۹۸۰: ص۴۰).
به همین ترتیب، باید قائل شد که آدم هایى که مدام سؤال مى کنند «چرا خداوند زمین و آسمان ها را آفرید » ، «چرا انسان را آفرید » ،«چرا بهشت و دوزخ آفرید » ،و «چرا حساب و کتاب و میزان و عقاب وضع کرد » از دیدن خویشتن خویش و سؤال از چگونگى وضع قلب خود و هواى غالب بر قلب خود باز مى مانند.
----------------------------------------------------------------------
المائده: 41 : "یَآ أیَّها الرَّسولُ لایَحزُنکَ الّذین یُسَرِعون فی الکُفر مِنَ الّذین قالوا ءَامَنَّا بِأفوَاهِهِم و لَم تُؤمِن قلوبُهم و مِنَ الّذین هادوُا سَمَّعونَ لِلکَذِبِ سَمَّعونَ لِقومٍ ءَاخَرینَ لَم یَأتوکَ ... "ای رسول! آنان که در کفر شتاب میورزند، از آنهایی که به زبان میگویند ایمان آوردیم و حال آنکه قلوب ایشان ایمان نیاورده است و نیز از آنهایی که جهود شدند و گوش بسیار شنوایی برای دروغها دارند و هم نیز گوش بسیار شنوایی برای قومی دارند که نزد تو نیامدند،... ترا اندوهگین نسازد و ... "
روشن است که ایمانآوردن و، در نتیجه، ایماننیاوردن امری کاملاً قلبی است. قلب است که آراء و اندیشهها و، ایضاً، پیام پیامبران را میپذیرد یا رد و طرد میکند. آیا ما سنتاً و جاریاً بر این تصور نبوده و نیستیم که انسان ابتدا تعقل میکند و، در نتیجه و به تبع آن، به چیزی ایمان میآورد؟ آیا ما سنتاً و جاریاً، مطابق منظر و دیدگاهی دربارۀ معرفت، بر این اعتقاد نبودیم که باورکردن، اعتقادیافتن، پذیرفتن، و ایمانآوردن جملگی اموری یا مقولاتی تعقّلی و یا عقلانی (معقول) هستند؟ آیا ما سنتاً و جاریاً، مطابق بینشی بسیار قدیمی، بر این باور نبودیم که انسان بنیاناً و بلکه تقویماً موجودی عقلی است؟ آیا این بینش با کتاب الله همخوانی دارد؟
----------------------------------------------------------------------
المائده: 41 : اُولَئِکَ الّذین لِم یُرِدِ اللهُ أن یُطَهِّرَ قلوبُهم لَهم فی الدُّنیا خِزیٌ و لَهم فی الاَخِرَهِ عذابٌ عظیمٌ (41)" ایشان آنهایی هستند که خداوند نمی¬خواهد که قلوب ایشان پاک شود؛ و در نتیجه ایشان را در دنیا خواریی است و در آخرت عذابی عظیم (41)"
این بخش از آیۀ شریفه بوضوح نشان میدهد آنان را که خداوند نخواسته قلوب ایشان تطهیر شود در دنیا دچار خواری، و در آخرت گرفتار عذابی عظیم میشوند. آیا آیۀ شریفه دلالت ندارد بر این که طهارت و پاکی انسان امری قلبی است؟ آیا آشکار نیست که طهارت قلب، نه طهارت هیچچیز دیگری، چه امر سرنوشتساز و تعیینکنندهای در حیات و ممات بشر است؟
----------------------------------------------------------------------
المائده: 113 : "قالوا نُریدُ أن نَّاکُلَ مِّنها و نطمَئِنَّ قُلوبُنا و نَعلَمَ أن قد صَدَقتَنا و نَکونَ عَلیها مِنَ الشَّهِدِین (113)" "حواریون عیسی ابن مریم گفتند: میخواهیم از مائده بخوریم تا قلوب ما اطمینان یابد، و بدانیم که تو هر آینه راست گفتی و ما بر آن از گواهان باشیم (113)"
آیا آشکار نیست که اطمینان یافتن (یا یقین کردن) به امری یا چیزی یا نظر و عقیدهایی، امری کاملاً قلبی است؟ به راستی چرا حواریون از حضرت عیسی ابن مریم (علیه السلام) نخواستند که حضرتش برای ایشان استدلال کند؟
اولین بار، اروپایی ها بودند که دنیا را به دو بخش تقسیم کردند. خوب غربی ها حق داشتند لابد! چون هرچه باشد، آنها دچاره نوزایی شده بودند و پوسته تاریک و مخوف قرون وسطی! را پاره کرده بودند. آنها جرات دانستن پیدا کرده بودند! آنها صاحب چشم شده بودند و هرکس که از آنها نبود ( بربر ) بود. جامعه شناسی تاسیس کردند برای اینکه خودشان را جامعه می دانستند و اتنولوژی ( قبیله شناسی) تاسیس کردند برای اینکه ما مردمان وحشی را بشناسند. تاریخ جدیدی نوشتند. هر آنچه بدبختی و جهل و فلاکت بود از آن گذشته بود و البته هیچ وقت توضیح ندادند که این همه دستاوردهای ظریف تمدنی از ظروف سفالین و فلزی و شیشه ای گرفته تا عجایب هفتگانه و بناهای اعجاب آوری چون اهرام ثلاثه مصرو تخت جمشید چگونه و با کدامین علم و دانش به وجود آمده؟ احتمالآ آنها را آدم فضایی ها ساخته بودند. جهان بینی ساده انگارانه ای تاسیس شد که همین الان حتی استادان دانشگاه ما دنیا را به همان شکل ساده می بینند.
این داستان کمیک از بیگ بنگ آغاز می شود و یک بنگ گنده! اتفاق می افتد و کره زمین به وجود می آید و همه چیز به اتفاق و احتمال حواله می شود. چون همان طور که می دانید خدا، زاییده ذهن بشر است! و آدم ها برای اینکه دستاویزی داشته باشند برای مواقع بیچارگی مفهوم خدا را ساخته اند! خوب تا اینجا سنگ ها و گازها و مواد به وجود آمد ولی زندگی و حیات و روح را چه کنیم مگر نه اینکه حیات باید پدیده ای الهی باشد؟ خوب اینجا جناب داروین از راه می رسد و بشر را از ذهنیت دگم مذهبی خلاص می کند خلاصه بعد از بیگ بنگ باز هم به شکلی اتفاقی یک تک سلولی پیدا شد که تقسیم شد و تقسیم شد و گیاهان و حیوانات به وجود آمدند. ماهی های دریا که از زندگی در زیر آب و تنفس با آبشش دچار کسالت شده بودند به خشکی آمدند و ناگهان دست و پا در آوردند و کم کم با هوش تر شدند تا به میمون و اورانگوتان تبدیل شدند و ناگهان میمون ها تصمیم گرفتند که آدم شوند و کم کم آدم های عقب مونده و وحشی پیشرفت!! کردند و انسان بلوند و زیبای سفید پوست اروپایی شدند ولی هنوز انسان های وحشی و عقب مانده ای مثل ما وجود داشتند که تن به پیشرفت نمی دادند. ما وحشی ها حمله می کردیم به انسان های متمدن غربی و آنها را ترور می کردیم و آنها برای مبارزه با تروریسم و برای صلح ما را بمباران می کردند.
دیدید که تاریخ چه روند ساده ای دارد؟ تاریخ، یک خط است که دارد پیش می رود و مدام پیشرفت می کند و ما هم برای اینکه از این قطار عقب نمانیم باید سوار شویم. اصولآ ما چاره دیگری نداریم به جز اینکه مثل غربی های باهوش و عاقل پیشرفت کنیم. مگر نمی بینید که آنها در رفاه کامل به سر می برند؟ آنها به هیچ وجه فقر و بیکاری ندارند. خودم توی فیلم هایشان دیده ام که بسیار شاد و خوشحال اند و مدام می رقصند و عشقبازی می کنند و شراب می خورند و تکنولوژی های خوب خوب درست می کنند. آمار جرم و جنایت در کشورهایشان زیر صفر است و پلیس ها از فرط بیکاری مگس می پرانند و پوکر بازی می کنند. نه تصادفی دارند و نه بیمارستانی. آنها اصلآ همان بهشتی را که ما وحشی ها در ذهن خود ساخته بودیم در کره زمین ساخته اند و خیلی خوشحال و شاد و شنگول زندگی می کنند و مک دونالد می خورند و ما همواره باید غصه بخوریم و خوش به حالشان کاش ما هم یک روز مانند آنها خوشبخت شویم.
یادداشت مرتبط : ای کسانی که اجدادتان را میمون میدانید به موزه بروید
اگر هدف، رفتن به سفر باشد نیاز به وسیله نقلیه داریم و اگر هدف، نوشتن یک متن باشد نیاز به قلم و کاغذ. هر هدفی وسایلی متناسب با خود اقتضا می کند. هدف ها هستند که تعیین می کنند چه ابزاری باید استفاده شود. هر وسیله ای به درد هر هدفی نمی خورد. وسیله نقلیه برای نوشتن نیست چنانکه قلم و کاغذ هم به درد سفر کردن نمی خورد. به این معنا هدف، وسیله را توجیه می کند البته وسیله نیز هدف را توجیه می کند یعنی ما را به یاد هدف های مورد نظر می اندازند. مساله از پیچیدگی انسان آغاز می شود و اینکه انسان ها به طرز عجیبی همه چیز را به همه چیز ربط می دهند و از همین رو دنیایی پیچیده دارند. مثلآ اتوموبیل را برای حمل و نقل می سازند ولی برای پز دادن و به رخ کشیدن نیز از آن استفاده می کنند و این چنین می شود که ابزار از هدف مورد نظر خود دور می شوند. اهداف که فراموش شود فقط ابزارها باقی می مانند و دنیا می شود دنیای ابزارها و عقلانیت تقلیل می یابد به عقلانیت ابزاری.
همواره بین هدف و وسیله نسبتی برقرار است چنانکه در پژوهش علمی نیز متناسب با چارچوب نظری و موضوع مورد پژوهش باید روش، اتخاذ کرد. برای مطالعه روی فسیل ها نمی توان از روش پرسشنامه ای استفاده کرد. می گویند هدف، وسیله را توجیه نمی کند در حالی است که کاملآ برعکس، این هدف ها هستند که ما را توجیه می کنند که از چه ابزاری باید استفاده کنیم. با هر هدفی به هر وسیله ای نمی توان رسید. اگر بحث را در سطحی ارزشی و بر مبنای حق و باطل پیش ببریم نیز به شکلی کاملآ تکوینی وسیله باطل تنها به درد اهداف باطل می خورد. با دروغگویی نمی توان ترویج راستگویی کرد. چنانچه با راستگویی نیز نمی توان ترویج دروغگویی کرد. حق و باطل مقولاتی مربوط به سعادت و شقاوت اند. شاید کلاه برداری، وسیله خوبی برای پولدار شدن باشد اما وسیله خوبی برای سعادت نیست و چه بسا که بهترین ابزار برای شقاوت باشد. باید و نباید های اخلاقی به این درد می خورند که ما را با هست و نیست های جهان هماهنگ کنند. تشریع در راستای تکوین است. اگر گفته اند که به هر قیمتی نباید به اهداف مان برسیم به این معناست که اصلآ به هر قیمتی و با هر ابزاری نمی توانیم به هر هدفی برسیم. از نظر تکوینی هدف، وسیله را توجیه می کند و وقتی تشریع ( باید و نباید) می گوید هدف وسیله را توجیه نمی کند یعنی بیهوده سعی نکن که با هر وسیله ای به هر هدفی برسی چون کوششی بیهوده است. اگر با جعل حدیث کذب و روضه دروغ بخواهی به دیندار کردن مردم کمک کنی راه به بیراهه برده ای چون از همان اول دروغ را به رسمیت شناخته ای. آن دینداری که با دروغ رایج شود به درد لای جرز هم نمی خورد. اشکی که برای روضه دروغ ریخته شود هر چند خالصانه باشد ولی با اشک تمساح فرقی ندارد. چوپان دروغگو آخر داستان خوراک گرگ ها می شود. حتی اگر خیلی زرنگ باشد و دم به تله ندهد و حتی با دروغگویی به ثروت و جاه و جلال برسد باز در دنیای دیگری دچار ضرر و زیان می شود.
همنشینی و مجاورت همواره پیوندی هویت بخش ایجاد می کند. انسان هایی که کنار هم زندگی می کنند با یکدیگر همکاری و تعاون می کنند و با یکدیگر آمیزش می کنند. تقسیم کار تنها امری مربوط به دنیای جدید نیست در دنیای قدیم نیز زن و مرد و کودک و پیر و جوان برای رتق و فتق امور زندگی با هم تقسیم کار می کردند و طی این همکاری و تقسیم کار، قوم و قبیله و جامعه را شکل می دادند. بدیهی است که وقتی قوم و قبیله و جامعه ای شکل بگیرد منافع مشترکی نیز میان اعضا به وجود می یابد. منفعت و منافع به شکلی متناقض از طرفی باعث وفاق و همکاری می شود و از طرفی این قابلیت را دارد
که موجب تضاد و نزاع میان افراد و جوامع گردد. در نتیجه وفاق، یا نزاع نسبت به منفعت مقولاتی ثانوی محسوب می شوند. انسان، بدون رفع حوائج اش قادر به زندگی نیست و برای تامین این منافع از طرفی باید با افرادی همکاری کند و با افراد دیگری نزاع کند. از این رو هویت های قومی و محلی و ملی شکل می گیرد و هر آنکه خارج از این هویت باشد مبدل به یک ((دیگری)) می شود. ((دیگری)) حتی اگر علی الظاهر بیگانه ای خنثی و بی خطر باشد از آن رو که با ما نیست به صورت بالقوه این توانایی و امکان را دارد که بر علیه ما باشد. از طرف دیگر همان مقوله رفع حوائج که درون یک قوم باعث ایجاد همکاری و تعاون می شود همواره محدود به رفع نیازها نمی ماند. به واقع نیازها پس از مرتفع شدن کم کم ظرافت بیشتری می یابند و مبدل به منافع می شوند. منفعت طلبی و زیاده خواهی از یک سو و ترس و نفرت از حضور ((دیگری)) می تواند جرقه جنگ و نزاع شود. اما ادیان نسبت به مقوله ((منافع)) و ((دیگری)) موضع دیگری اتخاذ می کنند. پیامبران ظهور می کنند تا منفعت انسانی و هویت را باز تعریف کنند. پیامبران، منفعت طلبی و هویت و تعاون و ترس از دیگری و نزاع را نابود نمی کنند بلکه برای آنها معیار و محدوده تعریف می کنند. ادیان برای رفع نیازها و منفعت طلبی انسان خطوط قرمز می گذارند و هویت انسانی را از هویت های محدود قومی و قبیله ای به فطرت و گوهر انسانی توسعه می دهند. وقتی انسان ها زیاده خواهی را کنار بگذارند و هویت انسانی را جایگزین هویت قومی و نژادی کنند. جنگ و نزاع دیگر بر سر منافع و نفرت های قومی و نژادی نخواهد بود. منفعت واقعی در محدود کردن زیاده خواهی های نفسانی تعریف خواهد شد و هویت ها بر اساس ایمان و عمل صالح شکل خواهد گرفت. در چنین وضعیتی برای مومنان، ((دیگری)) کسی است که هنوز به دنبال زیاده خواهی نفسانی است و هنوز هویت اش را بر معیار قومی و نژادی سوار می کند. چرا نژاد پرستی امری قبیح است؟ به همان دلیل وطن پرستی هم قبیح است. البته این پرسش محفوظ است که مومنان خداپرست به هر حال به موطنی نیازمندند. بشر هنوز در دوران سیم خاردار ها زندگی می کند. این بار جنگ و نزاع میان دو دسته منفعت طلبان نژاد پرست و مومنانی است که بر زیاده خواهی نفس عنان زده اند.
اتفاق بزرگی در دنیا افتاده و این اتفاق، همچنان دچار استمرار است. فلاسفه این اتفاق را بزرگترین مساله هستی می دانند و گرداگرد آن جمع می شوند و بحث و تفکر می کنند. این اتفاق، وجود داشتن است. اشیا، جانوران، گیاهان و انسان ها همه در یک چیز با هم شریک اند و آن اینکه همه آنها وجود دارند و دچار اتفاقی به نام وجود داشتن شده اند. همین مواجهه با وجود، سرمنشا اضطراب بشری است چرا که اگر وجودی در کار نبود احساس و ادراکی نبود که بخواهد در دیار عدم از سرما بلرزد و از گرما تب کند و اضطراب وجود را لمس کند. حتی حیوان و گیاه نیز نسبت به سرما و گرما و هرگونه محرک خارجی که تهدیدشان کند واکنشی دفاعی از خود نشان می دهند اما موجودی به نام انسان شاید در این میان بیشتر از همه موجودات این اضطراب را درک می کند چرا که انسان به وجود داشتن خویش آگاه است و هرچقدر هم که حواس خودش را پرت کند باز نمی تواند از فکر اینکه وجود دارد بگریزد. اما به غیر از وجود داشتن مفهوم دیگری وجود دارد به نام زندگی و زنده بودن. سنگ ها وجود دارند اما زندگی نمی کنند. انسان علاوه بر اینکه وجود داشتن را تجربه می کند زنده بودن را نیز تجربه می کند وهمان طور که به وجود داشتن عادت می کند به زنده بودن نیز عادت می کند و ترک عادت موجب مرض است. کودکی که به آرامش درون رحم مادرش عادت کرده وقتی پا به دنیای جدید می گذارد دچار اضطراب می شود و عجیب نیست وقتی که قرار باشد از این دنیا نیز کوچ کند باز دچار دلهره شود. آن چیزی که ترسناک است، مرگ نیست بلکه تغییر شرایط از وضعیت عادی شده به وضعیتی جدید است. مرگ فقط یک لحظه است. به اندازه یک پلک زدن. لحظه مرگ شاید دردناک باشد ولی یک لحظه چیزی نیست که از آن بترسیم. ترس، انواع و اقسام دارد. گاه از معلم مدرسه می ترسیم که برای مشق های ننوشته توبیخ مان کند. گاه ترسیدن به معنای از کسی حساب بردن و سر تسلیم فرود آوردن است. در کلام قرآن، خضوع و خشوع و خشیت و خوف و تقوا همه به نوع خاصی از ترس ها اشاره می کنند. مرگ، اگرچه فقط یک لحظه است ولی لحظه قدرتمندی است. هیچکس تا به حال نتوانسته از چنگال همین یک لحظه مرگ فرار کند. ما از مرگ نمی ترسیم از قدرت مرگ می ترسیم که در برابرش بیچاره و بی پناهیم. انسان، وقتی می ترسد که کنترلی بر اوضاع نداشته باشد. انسان شاید خیلی چیزها را کنترل کرده باشد ولی هنوز نتوانسته بر مرگ، غلبه کند و وعده قرآن هم همین است که مرگ، حتمی است. ترس و اضطراب مونس همیشگی انسان بوده و هست. انسان همانقدر که از وجود داشتن و زنده بودن اضطراب دارد همان قدر نیز از مرگ می ترسد. ترس و اضطراب تنها زمانی از بین می رود که قدرتمندترین سایه بر سر انسان باشد آنگاه است که هیچ ترس و حزنی وجود نخواهد داشت و کسانی که ایمان بیاورند و لاخوف علیهم و لاهم یحزنون.
(این یادداشت در تبیان)
-----------------------------------------------------------------------
زندگی، هرسختی و اضطرابی داشته باشد ولی تجربه جالبی است. اگر وجود نداشتیم این دنیا را با همه خوبی ها و بدیهایش تجربه نمی کردیم و آدم ها گاهی ازدواج می کنند.
"آقا ببخشيد، ساعت شما چند است؟"
دنياي ثانيه ها پيش مي رود
مي ترسم اين ساعت بزرگ
شن ها را
دانه
دانه
غرق كند
ولي عقربه هاتان هنوز هم پلك نزند
مي ترسم ويترين گل فروشي ها را
پر كنيم از فرفره هاي كاغذي
و شيشه بكشيم دور درياها
" آقا ببخشيد، ساعت چند است؟
ديرمان شده!"
ساعت بيست و چند سالگي من
در كسري است كه مخرجش را
از ياد برده ام
مي ترسم آنقدر تند شويم
كه تمام عمرمان
يك خيابان يك طرفه بيشتر نباشيم
" آقا ببخشيد، ساعت شما هم، مچ هايتان را،
به هم بسته است؟"
مي ترسم
از روابط ديپلماتيك، از انتخابات، از حزب
از واژه هاي ترجمه؛
از دموكراسي، از آزادي، حقوق بشر
" آقا، پروازتان ساعت چند است؟
تا با يك دسته بمب اتمي
پيشوازتان بياييم"
مي ترسم
از زيست شناسي، وقتي نژاد پروانه ها را از انسان جدا كرد
از جامعه شناسي، وقتي ماده را جهان كرد
از فلسفه ، وقتي به جاي خدا فكر كرد
" ببخشيد آقا، اما بليط تماشاي اين آكواريوم بزرگ
خيلي گران است"
نگرانم
براي ابرهايي كه جت ها پاره شان مي كنند
براي گلدسته هايي كه كل روز را خميازه مي كشند
براي صندوق هاي پستي تنها
در كارتون هاي كودكان
" ببخشيد آقا، شما مي دانيد چند روز ديگر
براي دنيا نيامدن كافي است؟"
من از اين شعر مي ترسم
و از اذان هايي
كه به افق تهران است
و از آدم هايي
كه گوشي هايشان
از رگ گردن به آنها نزديك تر اند
مي ترسم يك روز
از باغچه هايمان
گل هاي مصنوعي برويد
" با شما هستم آقا!
زمان شما كجاست؟
بياييد و پاي اين شعر را امضا كنيد...
زهرا مینائی
قدرت از جنس حق است یا از جنس باطل؟
قدرت در ساده ترین و خرد ترین تعریف، توانایی انجام عملی بر عمل دیگری است و در سطح کلان سازوکاری است برای ایجاد کنترل و انضباط. اما مواجهه با قدرت همواره وضعیتی تناقض آمیز دارد. از یکسو قدرت مانع ایجاد هرج و مرج است و از سویی دیگر عاملی برای سرکوب و به همین دلیل است که از سپهری اخلاقی نمی توان برای قدرت ارزشگذاری کرد و برای آن خیر و شر تعریف کرد. اما از منظر دین آیا می توان قدرت را به حق و باطل نسبت داد؟ قدرت از جنس حق است یا از جنس باطل؟ دین، جنگی همه جانبه میان شرک و توحید است و حق و باطل را می بایست با همین عیار، محک زد. قدرت، در نسبتی که با شرک و توحید پیدا می کند مبدل به قدرت حقیقی و قدرت باطل می شود. قدرت حق است هنگامی که مشروعیتش را از منبع حقیقت گرفته باشد. منبع حقیقت، خداوند است و خداوند تنها وجودی است که صلاحیت دارد قدرت را تفویض کند. و قدرت آنگاه باطل می شود که از منبع واقعی خود جدا شود. قدرت باطل، قدرت سکولار دنیوی است. قدرتی که در طول اراده خداوند نباشد و در برابر قدرت حقیقی قد علم کند از جنس شرک و طاغوت است. اشتباه است که اسلام را تنها جهادی بر علیه بت پرستی تلقی کنیم. بت ها همیشه از جنس سنگ و چوب نبوده اند و گاه از جنس نفس اماره و برتری طلبی انسان نسبت به خالق بوده اند. قوم عاد و ثمود بت پرست نبودند بلکه به کاخ های سنگی خود و به قدرت انسانی خود افتخار می کردند و ای انسان چه چیز تو را نسبت به پروردگارت مغرور کرده است؟ عاد و ثمود بت پرست نبودند بلکه نفس پرست بودند. به زبان امروزین عاد و ثمود سکولار بودند. قدرت در دنیای معاصر قدرتی طاغوتی است. قدرت طاغوتی، باطل است و البته برای رسیدن به قدرت باطل از هر وسیله نامشروع و باطلی نیز می توان بهره برد. دانشمندان علم سیاست و فلاسفه سیاسی همواره به دنبال راههایی هستند که قدرت را محدود کنند اما این تلاش همواره بی ثمر است چرا که قدرت دوباره در جایی دیگر مخفی می شود و از روزنه ای دیگر نفوذ می کند. پیشگیری بهتر از درمان است. باید به جای درمان های مقطعی جلوی بازتولید قدرت نامشروع را گرفت. قدرت نامشروع زاییده سکولاریسم است. باید جلوی تولید قدرت شرک آلود سکولار را گرفت. مارکس، لیبرالیسم (سیاسی و اقتصادی) را باعث از خودبیگانگی می دانست غافل از اینکه مارکسیسم هم از آن رو که سکولار بود و انسان را از خدا بیگانه می کرد حاصلی جز از خودبیگانگی نداشت. اومانیسم روشنگری، لیبرالیسم عصر صنعتی و مارکسیسم به ظاهر انتقادی هر سه دچار معضلی هستند به نام سکولاریسم. شاید تنها وظیفه ما در این عصر مبارزه با سکولاریسم باشد هیچ چیز دیگری به این اندازه ارزش جنگیدن ندارد.

شسته هزار و نهصد و دو مُرده مُرده شور
نان حلال زحمت خود خورده مُرده شور
يك زخم زشت گوشه چشمش نشسته است
از كودكي مدام بد آورده مُرده شور
از حرف "ريختش ببرد مُرده شور" هم
عادت نموده كم شده آزرده مُرده شور
يك صفحه خاطرات نوشته و دفترش
هاشور خورده،خالي و خط خورده مُرده شور
هر روز چند مرده جوانمرگ ديده است
در حسرت جواني اش افسرده مُرده شور
گاهي نبوده مُرده و بر روي تخت غسل
خوابش به فكر زندگيش برده مُرده شور
يك روز گُل گرفته براي زني عزيز
و بعد گُر گرفته و پژمُرده مُرده شور
نانش به رزق هيچ تنابنده بند نيست
خود بار زندگاني خود بُرده مُرده شور
اين بار جالب است دويي سه نمي شود
افسانه نيست،سه نشده! مُرده مُرده شور
علی محمد مودب
-----------------------------
هزار و نهصد و دو به هزار و نهصد و سه نرسید
واژه آزادی را از دهان هر ننه قمری می توان شنید و همین دستمالی شدن زیاد است که سبب شده است آزادی تنها در سطح شعار باقی بماند. اینقدر این واژه را می شنویم که برایمان تکراری و روزمره جلوه می کند و کمتر به دلالت های آن می اندیشیم. بسیاری از مفاهیم دچار همین سرنوشت اسفبار می شوند و جالب است که مفاهیم هرچقدر متعالی تر باشند کمتر می توان به آنها دسترسی پیدا کرد و به معنا و مفهوم آنها نزدیک شد. همه شعار آزادی می دهند ولی توضیح نمی دهند که آزادی به چه درد می خورد؟ توضیح نمی دهند که آزادی چیست؟ توضیح نمی دهند که از چه چیز باید آزاد شد؟ اصلآ چرا باید آزاد شد؟ آیا اصلآ می توان به آزادی رسید؟ مهمترین سوال شاید این باشد که آزادی را باید به مثابه یک ابزار درک کرد یا به مثابه یک هدف؟ انسان، با مزه ترین مخلوق خداوند است. از یک سو در بدر به دنبال آزادی می گردد و از سویی دیگر خودش را با چیزهایی مثل سنت و آداب و رسوم و قانون محدود
می کند و اصلآ گیر افتادن در همین وضعیت متناقض است که انسان را مبدل به خنده دار ترین مخلوق کرده است. اما به هر حال توافقی جهانی وجود دارد که آزادی باید توسط قانون محدود شود. به واقع این قوانین هستند که چارچوب هایی برای آزادی عمل انسان فراهم می کنند. آنارشیست ها می پنداشتند که با از میان رفتن قانون به آزادی خواهند رسید ولی قضیه کاملآ برعکس است یعنی اگر قانون زیرپا گذاشته شود آزادی هم نابود خواهد شد. اگر قانون نباشد نمی توان تعریفی از آزادی ارائه کرد. قانون و آزادی دو مفهوم همبسته اند. از همین رو وقتی می خواهیم از آزادی حرف بزنیم ناگزیر باید از قانون نیز سخن بگوییم. اگر از آزادی پوشش حرف می زنیم باید از قوانین پوشش سخن بگوییم و اگر از آزادی مطبوعات دم می زنیم باید قانونی برای مطبوعات داشته باشیم. اگر ندانیم که حد و مرز و قوانین مربوط به مطبوعات چیست چه طور می توانیم تعریفی از آزادی بیان و آزادی مطبوعات ارائه دهیم؟
نکته جالبی که شاید کمتر به آن توجه می شود این است که عمومآ آزادی را در سطح امر سیاسی و آزادی های مربوط به سیاست جستجو می کنند. بر فرض که بپذیریم سخن گفتن در باب سیاست و حاکمان در جامعه ایران همواره دچار سانسور می شود ( که البته به هیچ وجه این طور نیست) اما آیا آزادی بیان فقط سخن گفتن در باب سیاست است؟ صفحات حوادث روزنامه ها بدون سانسور و در کمال آزادی بیان از جنایات فجیع و گاه جنسی و ناموسی می نویسند. صفحات فرهنگ و اندیشه و ادب و هنر نیز در کمال آزادی از مقولات فلسفی و ادبی و هنری می نویسند. نشریات خانوادگی در کمال آزادی بیان دستورات آشپزی می نویسند و بسیاری چیزهای دیگر. در این میان شاید نیم نگاهی به وضعیت مطبوعات و رسانه های ورزشی در جامعه ما برای نشان دادن وضعیت آزادی و ثمره آزادی مفید باشد. مطبوعات ورزشی از آزاد ترین مطبوعات ایران هستند به نحوی که حتی در دروغگویی و جنجال آفرینی نیز آزاد اند. مطبوعات ورزشی به راحتی خبرسازی می کنند و از پشت پرده های عالم ورزش خبر می دهند. این آزادی بیان در مقوله ورزش به نشریات ورزشی محدود نمی شود بلکه برنامه ای مانند نود در تلویزیون جمهوری اسلامی در کمال آزادی بیان به نقد و تحلیل مسائل مربوط به فوتبال می پردازد. اما علی رغم این همه آزادی بیان در مسائل ورزشی به ویژه ورزش فوتبال، شاهد هیچ رشدی در فوتبال کشور نیستیم. با خودمان روراست باشیم. مشکل از نبود آزادی بیان نیست اگر آزادی بیان به درد می خورد وضعیت فوتبال ما این نبود. ساده انگاری است اگر بیاندیشیم که آزادی بیان می تواند مشکل گشا باشد. در بهترین حالت آزادی بیان فقط به درد غر زدن می خورد. آدمیزاد واقعآ موجود خنده داری است. چون تنها حیوانی است که این قدر به غر زدن علاقه دارد. جایی خوانده بودم که جیغ زدن برای سلامت زنان مفید است. پس تا جایی که می توانید جیغ بنفش بکشید. برای ورشکستگان سیاسی علاوه بر جیغ زدن، کشیدن موها و چنگ انداختن به صورت نیز شدیدآ توصیه می شود.
یادداشت مرتبط : لطفآ آزادی را تعریف کنیم
کل استدلال طرفداران نظریه تقلب در انتخابات را می توان در این جمله خلاصه کرد که (( هیچ عقل سلیمی نمی تواند قبول کند که احمدی نژاد 24 میلیون رای بیاورد!؟ )) خوب اگر قرار است که رئیس جمهور با مراجعه به عقل سلیم انتخاب شود پس دیگر انتخابات برای چه برگزار می شود؟ بهتر نیست این افراد به جای شک کردن در نتیجه انتخابات، به سلیم بودن عقل خود شک کنند؟
مساله همینجاست که مساله اجتماعی از آن دست مسائل انتزاعی و فلسفی نیست که توسط عقل و روش فلسفی تحلیل شود. رخدادهای اجتماعی همواره از منطق دو دو تا چهار تا پیروی نمی کنند. متغیرهای گوناگونی در یک پدیده اجتماعی دخالت می کند که برای تحلیل همه آنها باید مد نظر قرار گیرد. به طور مثال بارها توسط مخالفین احمدی نژاد شنیده شد که وی با مظلوم نمایی و تقابل با باند مافیا قصد کسب آرا را دارد. گفته می شد که سفرهای استانی برای احمدی نژاد جنبه تبلیغاتی دارد و قس علی هذا. خوب حالا خوب یا بد احمدی نژاد ثمره تبلیغاتش را درو کرد. چرا تا دیروز می گفتید که با این کارها دارد تبلیغ می کند و حال می گویید که تقلب شده است؟
برای مثال می گویند که کروبی دور قبل چهار و نیم میلیون رای داشت و این بار فقط سیصد هزار رای آورده است پس حتمآ تقلب شده. این عجیب ترین نوع استدلال است که تصور کنیم عده ای چشم و گوش خود را بسته اند و تحت هر شرایطی تنها به شیخ رای می دهند. رای دهندگان، کنشگرانی واجد عقل و احساس و انتخاب اند که مقولاتی چون مناظره های تلویزیونی، فیلم های تبلیغاتی و سفرهای استانی و ... می تواند رای آنها را جابجا کند به طور مثال خود من در دوره قبل به احمدی نژاد رای نداده بودم و در این دوره قصد داشتم به او رای بدهم که حضور میرحسین باعث شد بین میرحسین و احمدی نژاد دچار تردید شوم و سر انجام، میرحسین موسوی را به عنوان کاندیدای اصلح انتخاب کردم چرا که او را فردی انقلابی می دانستم که هیچ نسبتی با دوم خردادی ها و اصلاح طلب ها ندارد و همچنین شعارهای او در باب اصلاح اصل 44 را اقدام مفیدی برای مبارزه با مفاسد اقتصادی می دانستم. چرا که بسیاری از آقازادگی ها و رانت خواری ها را معلول عدم اجرای صحیح روند خصوصی سازی می دانم اما حمایت من از میرحسین تنها تا زمان پخش فیلم دوم تبلیغاتی او پا برجا بود که در آن به صراحت از مفاهیم اصلاح طلبانه ای چون تنش زدایی حرف زد و همچنین تصویر سید محمد خاتمی که همواره بنده را دچار کهیر می کند نیز مزید بر علت شد تا رای خود را به احمدی نژاد بدهم. این البته از هنر نفاق ورزی و استتار اصلاح طلب هاست که می توانند حتی شخصی مثل من را که دشمن اصلاح طلبان هستم فریب دهند و نظر مرا نیز به سوی کاندیدای خود جلب کنند و الا مطمئنم که وزن اصلاح طلبی بسیار کمتر از همین سیزده میلیون است و افراد زیادی بدون اینکه میرحسین را اصلاح طلب بدانند به او رای داده اند.
رای دادن مستلزم تفکر و انتخاب است و در مسیر انتخاب ممکن است بارها تصمیم انسان تغییر کند. حتی ممکن است عده ای بعد از انتخابات از رای خود پشیمان شوند و آرزو کنند که کاش به شخص دیگری رای داده بودند ولی به هر حال تعیین کننده سرنوشت انتخابات آن انتخابی است که رای دهندگان روز رای گیری داشته اند و نه قبل و بعد از انتخابات.
احمدی نژاد در دوره قبل نیز که کاندیداهای اصلاح طلبی چون معین، کروبی و مهرعلیزاده وجود داشتند پیروز انتخابات بود اینکه دوباره در حضور میرحسین و کروبی پیروز شده است چرا باید چیز عجیبی باشد؟ پیروزی در برابر شیخی که حتی معاون اولش به او رای نمی دهد و میرحسینی که سال ها از عرصه سیاست به دور بوده چندان عجیب به نظر نمی رسد.
فضای این انتخابات به شدت، دو قطبی شد و دوگانه (( احمدی نژاد / میرحسین)) ، دوگانه اصلی این انتخابات تلقی شد. در این فضای به شدت دوقطبی هواداران هریک از کاندیداها طرف مقابل را موجودی شیطانی و خبیث تلقی می کنند که برای رای نیاوردن او باید به طرف مقابل رای دهند. از این رو اصلآ عجیب نیست که بسیاری از هواداران کروبی و رضایی نیز برای دفع شر به سمت دوگانه میرحسین / احمدی نژاد روانه شوند و مثلآ به جای اینکه رای خود را به کروبی بدهند برای دفع خطری به نام احمدی نژاد میرحسین را انتخاب کنند که احتمال بیشتری برای پیروزی در برابر این موجود خبیث دارد و آرای پایین کروبی و رضایی را می توان ناشی از همین اتفاق تحلیل کرد چرا که آنها از همان اول هم جدی گرفته نمی شدند چندان که خود من هم عاشق چشم و ابروی احمدی نژاد نبوده و نیستم و فقط برای اینکه اصلاح طلبها پیروز نشوند به احمدی نژاد رای دادم. جلایی پور هم قبل از انتخابات گفته بود که عقلانیت سیاسی حکم می کند که اصلاح طلب ها به جای کروبی از میرحسین حمایت کنند چون او شانس بیشتری در مقابل احمدی نژاد دارد.
در فعل و انفعالات انتخاباتی دو اصل مهم را نباید فراموش کرد : اول اینکه رفتار انتخاباتی علی الخصوص در جامعه ما همواره وجهی سلبی داشته است. یعنی مردم بیشتر به آن چیزی که نمی خواهند توجه می کنند نه به آن چیزی که می خواهند. سال 76 هم وجود فردی شیطانی!! به نام ناطق نوری و خفقان دولت رفسنجانی آرا را متوجه خاتمی کرد در این دوره نیز اصلاح طلب ها مجبور بودند که برای حذف احمدی نژاد دست به دامان میرحسین شوند و الا همه می دانیم که شعارها و منش کروبی بیشتر به اصلاح طلبی کلاسیک نزدیک بود و دوم اینکه اصولآ در تمام دنیا، رئیس جمهور نشسته ( رئیس جمهوری که یک دوره رئیس جمهور بوده) شانس بیشتری برای پیروزی در دور دوم دارد. رئیس جمهوری که دور اول به خاطر نفی رقیب انتخاب شده در دور بعد به نحوی ایجابی تر انتخاب می شود. احمدی نژاد هم در این دوره نه تنها از مزیت چهار سال رئیس جمهور بودن و رئیس جمهور نشسته بودن برخوردار بود بلکه همچنان وجه سلبی خود را در تقابل با مافیای رفسنجانی حفظ کرده بود از این رو شاید اگر احمدی نژاد پیروز نمی شد باید تعجب می کردیم
نکته آخر اینکه سیاست عرصه عشق ورزی نیست. نباید قربان صدقه دست و پای بلورین حاکمان رفت. سیاست، عرصه نقد و مطالبه است. سعی من نیز همواره بر این بوده که به جای تعریف و تمجید و ستایش از حاکمان همواره رویکردی منتقدانه به مسائل سیاسی و اجتماعی داشته باشم و نقدهایم بر صدا سیما، قوه قضاییه، خصوصی سازی و ... شاهدی بر این ادعاست. با نظام جمهوری اسلامی هم تا جایی همراهی می کنم که آن را وفادار به ارزش های انقلاب بیابم و همینجا اعلام می کنم که اگر در چهارسال دیگر هر کاندیدای اصلاح طلبی ( استحاله طلبی) توسط شورای نگهبان تایید شود در انتخابات شرکت نخواهم کرد. اگر باز هم نظام جمهوری اسلامی به اصلاح طلب ها میدان دهد ثابت خواهد شد که با آنها همکاسه است و تنها برای حضور مردم این منافقین را به عرصه سیاست راه می دهد.
قلم به کام گرفته بودیم این روزها تا خودکار خرده روزنامه چی هاو «سروش»ها دریدگی کند. انتخابات ملت به سر رسید و آب پاکی روی دست خاندان نسبی و سببی هاشمی ریخته شد. اما از رو نرفتند که جماعت سنگ پا، اهل قیل و قال اند. کار سازمانی وسیاسی که بلد نباشی سراغ اوباش چوب کش می روی تا تهران را زخمی کنی. جایی که هنوز مانده که از سم پاشی شما پاک شود . اگر اشاره می شد کاخ هاتان رابر اموالی که از بیت المال گرد آورده بودید خراب می کردیم. اما هنوز حیا را قی می کنید و پاچه بالا می زنید. چرا سرخاب نمی زنید، تا جیغ کشیدن بیشتر برازنده شما باشد؟ تو گویی روح
شعبان بی مخ در جسم مهندس نقاش ما حلول کرده است که می خواهد با جاروجنجال و نزاع، رای 24میلیونی را لاپوشانی کند .جناب مهندس نقاش، این همه هنر را از فرهنگستان هنر گرد آورده اید؟! شما که قبلا نشان دادید خوب می توانید اعدام دست جمعی و شکنجه کنید....شما که عاشق چشم و ابروی صهیونیسم و پتیارگان سرمایه داری هستید، چرا هلوکاست واقعی را زودتر با این 24 میلیون راه نمی اندازید!؟ تیروترکه رضا شاه قلدر و محمد شاه سفلیسی دوباره هوای مشروطه کشی کرده اند ؛این بار به جای رژه رفتن زیر شنل ،زیر عبای اکبر شاه (رفسنجانی)به جان مردم افتاده اند- که لابد چرا به چشم و ابروی ما رای نداده اند؟! . محسن رضایی به کنار. اما نباید آن دلقک هر جایی خجالت بکشد؟ می گوید :«نتایج انتخابات مضحک بود .»شاید آینه در کاخ خود ندارد تا قیافه خویش را یک بار دیگر ببیند . کروبی که حتی نامه فارسی را از رو نمی تواند بخواند (ترجمه جمله عربی پیش کش ) چگونه خود رابه این پایه از حماقت رسانده است که نمی فهمد آنکه رای طرفدارانش از آرای باطله کمتر است شایسته ریاست جمهوری نیست؟. روز واقعه «کرباسچی » به حوزه دانشگاه امیر کبیر رفت، روی برگه رای خود نام «موسوی»را نوشت ،به همه نشان داد و گفت:«به موسوی رای بدهید که کروبی رای ندارد.» آقای کروبی! ظاهرا آلزایمر شما را تهدید می کند و شما ما را. به همین زودی بی کس وکاری خود را فراموش نکنید وگرنه حرف در می آورند برایتان .در شهرشایعه شده که آن توده شیری رنگ که در سر دارید مغز نیست ،بلکه کاسه دستشویست. می گویند:«حب الدنیا راس کل خطیئه »رها کنید ملت را و به صدای زنگوله تابوت خود گوش کنید که صبح ما نزدیک است .الیس الصبح بقریب؟
اما بعد شما جناب چیز حسین موسوی . قلم موی نقاشی خود را برداشته دخترکان را به رنگ سبز آغشته اید تا بنزین ماشین جنگ روانی باشد. شما که از فرط خشونت دریک برنامه زنده پاچه مجری بی چاره را می گیرید چگونه در همان برنامه از فرهنگی بودن دم می زنید؟ شما که مخالفین تان را متهم به خرافه پرستی می کنید آیا خاله زنک های میهمانی های زهرا رهنورد برایتان فال قهوه گرفته بودند که انتخاب می شوید؟ شما که به دروغ خود را دکتر جا می زنید و برای همسر خود منصب دانشگاهی جعل می کنید به مدرک «کردان» چه اعتراض بی وجهی می کنید؟ مگر لشکر این دکتر های قلابی را شما و دوستانتان در دانشگاه آزاد ضد اسلامی سازماندهی نکردید؟ مگر این «جاسبی »مدرک تراش نبود که از پول دانشجویان خرج شام و مانتوهای مجانی سبز رنگ را تامین کرد. خجالت ،عطیه الهی است و شما از آن بی بهره. در غیر این صورت چرا ساعت 11 (تنها یک ساعت پس از اخذ آرا )خبر می دهید که قطعا انتخاب شده اید مگر آنکه تقلب شود. تقلب وتغلب کار همیشگی شما بوده است . به همین خاطر فردای روز واقعه شورش کردید و در حال ول گشتن در شهر ، شایعه ساختید که در زندان هستید . اگر زندانی در کار باشد ،آن همان اسارت شما در فلک زدگی است . اصلاحات همواره نقص و عیب و بی عرضگی خود را نادیده گرفته میگیرد و همه تقصیر ها رابه گردن بی اخلاقی رقیب می اندازند؛ از همین روست که همواره در اشتباه می مانند. می گویند:« الغریق یتشبث به کل حشیش...»شما که هوادار قانون بودید چرا به جای طی مسیرقانونی اعتراض ،به هوچی گری و چوب و چاقو و تخریب اموال عمومی متوسل شدید؟ شما هنوز فرق رای دادن و دستور دادن را نمی دانید؟ هواداران شما پای صندوق ها رای داده اند به شما یا اینکه دستور داده اند که شما پیروز شوید؟ از همه بدتر وقتی بود که دست به عریضه نویسی بردید. سخت بی دست و پا جلوه نمودید .روشنفکری که حتی یک شکوایه نمیتواند بنویسد به چه کار ملت می آید؟ خوب می دانیم که این دست و پا زدن های شما تنها برای این است که شکافی ایجاد کنید تا از روزنه آن شکاف اکسیژنی برای حیات ذلیلانه تان برای تنفس پیدا کنید. اینجا جایی برای پیرمردها نیست ؛ ما نیز از طلا بودن پشیمان گشته ایم /مرحمت فرموده ما رامس کنید. بهتر است به جای اینکه نامه ای پر از زر ناله را با آیه شریفه «انا لله و انا الیه راجعون »آغاز کنید در تنهایی همین آیه را برای خود نجوا کنید که دیگر غرق شده اید .
والسلام
سربدارن
------------------------------------------------
این یادداشت را دوستی با عنوان سربداران برای درج در واژگون ارسال کردند

علیرضا سمیعی : درست وقتی موسوی ، احمدی نژاد را به بی تدبیری و ضعیف کردن ایران در جامعه بین المللی محکوم میکرد، باراک اوباما حقوق هسته ای ما را به رسمیت شمرد و از آن بیشتر تهران را چونان قدرتی در منطقه شناخت .
مقصود نشان دادن نا آگاهی شخصی مهندس موسوی نیست بلکه می خواهم به تحولات پرشتابی اشاره کنم که ما را وارد فضای جدیدی کرد و افرادی از تحلیل مسایل باز مانده اند .
ظرف دو روز ،تمام ایران با سر به نزاعی پردامنه پرتاب شد. تحلیل ها ی تبلیغی به کنار ، اما گاه تحلیل های سر دستی و مضطربی نیز اینجا و آنجا شنیده می شود؛برخی گمان می کنند افشاگری های اخیر در نهایت به زیان می انجامد واغلب به دو جمله متفاوت اشاره می کنند ؛بعضی هاشمی را ذخیره انقلاب می دانند ،کسی که به هر حال خدمات فراوانی انجام داده و احتمالا خواهد داد. دیگران گمان می کنند حال که خلاف وهیاهو بیشتر شده است طمع دشمنان نیز بیش خواهد شد. این دو نظر نادرست و نابهنگام نیست اما از راه شتابزدگی ،موضوعی اساسی از قلم افتاده است.
همواره این نگرانی وجود داشت که چه نهادهایی در کشور می توانند مشکلات را به چشم انتقاد ببیند و با نظر خیر رفع ورجوع کنند. می دانیم که از دیرباز تفکیک قوا و اساسا تکثیر قدرت در کشور های مترقی به خاطر پیش گیری از تصلب حکمرانان پیش کشیده شده بود ؛در ایران اصل ولایت فقیه را نیز به ان افزوده ایم چه که جز مردم خدای را هم شاهدی آگاه می دانستیم .خوش بین ترین افراد لااقل در دهه آخر تنها نهاد ترمیم کننده و مراقب را رهبر می دانستند. اما رهبری تمایل نداشت که همواره مستقیمآ در منازعات دخالت کند بلکه به درستی سعی می نمود دستگاه، به صورتی در آید که خود توان اصلاح را در خویش تعبیه کند .در نظریه سیستم ها گفته اند: ادامه حیات سیستم به قوای درون نگرو زور خود ترمیمی باز می گردد. حال ملت ایران،حکومتی را فراروی می بیند که مسیر درون نگری را پشت سر گذارده و به تیغ افشا،گرم ترمیم و باز سازی است . عده ای تنها اشخاص خاصی را تمام دار و ندار ما می دانند یا دلشوره قتل عام انقلاب را دارند .گویی از یاد برده اند که مقصود ،خور وخواب راحت نبود .پس خواب وراحت و خوراک را به منظور دیگری در خیابان ها و سنگرها انکار کردیم .چه که راه امام ،دیگر بود . مسئله ،رابطه ما با امر تمدن است .این رابطه با دوصورت گونه گون ممکن خواهد شد .صورت اول رابطه «مسلمین » با تمدن است. در این حال، مسلم، تلاش میکند ذیل تمدنی (هر چه می خواهد باشد )بزید و براین اساس برای ادامه حیات نفسانی و حیات معنوی خویش تلاش می نماید . اما زیستن در ذیل هر تمدنی خواه نا خواه گرفت و گیر هایی دارد .مسلمین می توانند در کنار دیگر گروهها به زندگی ادامه دهند؛ اما مجبور خواهند بود به اقتضائات اساسی و تخلف ناپذیر تمدن مورد نظر ،تن در دهند زیرا در غیر این صورت نابود می شوند. از این روهمواره مستحیل شده یا قتل عام می گردند. نگاهی به وضع مسلمانان جهان شاهد مدعاست .
لیبرالیسم ، سکولاریسم و توسعه اقتضائات تمدن جدید است پس به ترتیب اسلام ،گوشه گیر ،توجیهی و مصلحت گرا بار می آید. هر کس شورش کند تروریست خطاب شده، به بمب و گلوله بسته می شود. زندگی فکری روشنفکری مثل سروش مدل خوبی برای بررسی خواهد بود . کسی که به هر دخل و تصرفی در اسلام رضایت داد بلکه بتواند اسلام را متناسب زندگی جدید بیاراید .
شق دوم اما رابطه «اسلام »با تمدن است. اسلام هیچ تمدنی را به مثابه امر بالا سری و مطلق بر نمی تابد، بلکه خود تمدن می سازد. انواع و اقسام صورتهای حیات می توانند در آن زندگی کنند .علم و سنت ،فیلسوف ،عارف و فقیه ،تاجر وفاجر ،مسلمان و مشرک ، سیاسی ونانوا، همه وهمه می توانند تحت ولایت تمدن اسلامی زندگی کنند ؛به این شرط که با اقتضائات اساسی تمدن اسلامی هماهنگ گردند . اصلا فقط در تمدن اسلامی ریا وکفر وگناه ممکن است ؛زیرا وقتی دینی در بین نباشد داوری میان حسن و قبح بی چیزو معناست .بالا و پایین با مکان و دیرو زود با زمان مشخص می شود. ثواب و عقاب نیز با خداوند معنا می یابد .کار اساسی امام خمینی یعنی آنچه خط امام نامیده می شود بر ساختن تمدن اسلامی بود.
ظاهرا در سالهای بعداز جنگ فراموش کردیم ،گرم ساختن تمدن دیگری هستیم . رفته رفته بیم این می رفت که جذب تمدن مسلط (یا به قول امام نظام سلطه )شویم . کم کم تبدیل به مسلمانی می شدیم که به زندگی تحت عالم دیگران رضا داده فکر ساختن عالمی برای خویش را از سر به در کرده اند. حکومت ایران پس از جنگ بدل به دستگاهی شده بود که می بایست بیشتر از اهداف امام پرستاری و مراقبت می کرد. حال که نشان داده ایم با انتقاد از خود و تلاش برای بازسازی می توانیم تیمار دار آرمان هایمان باشیم چرا گروهی می آشوبند؟!مگر قرار است «نظام »چیزی جز همان (جمهوری اسلامی ایران)سربلند باشد؟جمهوری اسلامی چیزی نیست که یک بار برای همیشه ساخته شود. بلکه می بایست مدام از ان پرستاری نمود تا به انقلاب صاحب عصر بپیوندد.
گزین گویه های مناظره ای
۱) تو ما رو بی آبرو کردی / نخیر مدرک زن تو قلابیه / نخیر تو کابینه ات کردان بوده / حالا که اینجوره تو رابطه با عربستان رو خراب کردی / زرنگی تو که رابطه رو با همه خراب کردی / برو بابا اون هاشمی اصلآ چرا پولداره؟ / و این داستان ادامه دارد
۲) افشا گری در جامعه ای تبدیل به ارزش می شود که قوه قضاییه اش فاسد و کم کار باشد
۳) اگر بگویی که چرا خاتمی جلوی شیراک پایین پله ها بود آن طرف هم می گوید تو چرا تن ملوان ها کت و شلوار کردی و آزادشان کردی؟ اگر بگویی بلر نامه داده بود آنها هم نامه رو می کنند که وزارت خارجه انگلیس نامه بلر را تکذیب کرده است. لج بازی های بچه گانه تمامی ندارد انگار. هم کسی که شروع می کند مقصر است و هم کسی که ادامه می دهد.
۴) نباید همان ادبیاتی را که برای مبارزه با اجانب زورگو به کار می بریم در داخل نیز با همان لحن و ادبیات حرف بزنیم. مساله همین است که انقلاب درون خود هنوز نتوانسته دیسکورسی را برای انتقاد و مطالبه صحیح ایجاد کند.
۵) جالب است که این روزها اوباما مدام برای ایران حباب های مهربونی می فرستد و در داخل نظام آدم ها به جان هم افتاده اند. آیا این مسائل را می توان در ارتباط با هم تحلیل کرد؟
۶) خط قرمز تعیین کردن و خط کشی کردن و افشاگری کار رئیس جمهور نیست. رئیس جمهور باید کار کند و وحدت داخلی را حفظ کند برای مبارزه با اجانب البته اگر اگر گاهی بیش از حد به کسی گیر بدهی انتظار داشته باش که به سیم آخر بزند.
۷) احمدی نژاد در مناظره گفت : باور من اين است که امروز آقاي موسوي در برابر من نيست./ بله طبق معمول آتیش از گور دوم خردادی های نون به نرخ روزخوری بلند می شود که میرحسینی شدند و این شائبه را ایجاد کردند که میرحسین هم مانند آنهاست. میرحسین فقط به عنوان یک رقیب انتخاباتی مقابل محمود است و در اصول و اهداف اقتصادی با محمود تفاوت عمده ای ندارد. ضمن اینکه به مقوله فرهنگ توجه بیشتری دارد. فقط ادبیات اش با محمود فرق می کند و زبان تند و تیز و روحیه بی محابای محمود را ندارد.
۸) این مناظره، هیجان و دلهره به جامعه تزریق کرد. مردم دنبال دردسر نیستند و مقصر این دلهره آفرینی را محمود می دانند. تحلیل من این است که احمدی نژاد رای مردم مسالمت طلب را از دست داد و کم اند افرادی که حوصله هیجانات احمدی نژادی را داشته باشند.
۹) من رستم و سهراب تو این جنگ چه جنگی است؟ ....... گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
۱۰) اصولآ تراژدی در وضعیتی شکل می گیرد که قهرمان داستان متوجه شود که پیروزی اش چیزی نبوده جز شکست اش.
۱۱) همه باید مسئولیت کاستی های نظام را بپذیرند و به جای دعواهای خاله زنکی به فکر جبران اشتباهات و رفع کاستی ها باشند. به گردن هم انداختن مشکلات چیزی را حل نمی کند.
دوران لبخند های مصنوعی تمام شد. مناظره محمود احمدی نژاد و میرحسین موسوی حرف هایی را که سال ها نا گفته مانده بود به صحنه عمومی کشانید. پرده های زیادی کنار زده شد. اختلافات و عقده های چرکینی که بر آنها سرپوش گذارده می شد سر باز کرد. تلویزیون به عنوان فراگیر ترین رسانه داخلی یکی از پر مخاطب ترین روزهای خود را گذرانید. احمدی نژاد البته همه مصلحت سنجی ها را کنار گذاشت و با همان لحنی با میرحسین حرف زد که با آمریکا و اسرائیل سخن می گفت. این مناظره برق طمع را بر چشم دشمنان نظام روشن خواهد کرد و هم اکنون تنها موضع رهبری می تواند نوید بخش پایانی مسالمت آمیز باشد. زبان سرخ محمود سر سبز نظام را بر باد خواهد داد. در نظام وارونه جهان سیاست جایی برای احمدی نژاد ها وجود ندارد. این مناظره جنجالی به عنوان نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران ثبت خواهد شد.
گاد فادر امشب چایی نبات اش را آرام آرام هم می زند
زهرا مینایی : ۱) سال ها است كه پادشاهی از میان رفته است و قدرت از طریق خون، به افراد منتقل نمی شود. اما شاید اگر واقع بینانه تر بنگریم، این به قدرت رسیدن را از طریق خون ببنیم. در واقع به نظر می رسد مهم ترین عامل در به قدرت رسیدن افراد، تولد است. بنابراین می توان این طور نتیجه گرفت كه حضور در طبقه ی قدرت نه اكتسابی بلكه انتصابی است. افراد از طریق تولد وارد این طبقه می شوند. پس جامعه دو طبقه ی حاكم و محكوم است. طبقه ی حاكم دارای فرهنگ مخصوص به خود، روابط خانوادگی خاص، آداب و رسوم مشترك و غیره است كه این فرهنگ از طریق تربیت خانوادگی منتقل می شود و این عوامل باعث می شود فرد با تولد در طبقه ی حاكم توانایی پیدا كند تا به تسلط و قدرت برسد. تحرك اجتماعی در این طبقات بسیار پایین است و معمولا اگر تحركی صورت گیرد و فردی از طبقه ی محكوم به طبقه ی حاكم راه یابد، با ارزش هایی مواجه می شود كه او را دچار تناقض می كند و در پایان نیز در این طبقه حل می شود. این دو طبقه تا حدی از هم جدا است و طبقه ی محكوم عوام خوانده می شوند و طبقه ی حاكم نیز خواص.
۲) احمدی نژاد از همان هنگام ورود، خود را فردی مردمی خواند و این یكی از بزرگترین ادعا های او بود. احمدی نژاد صرف نظر از پوپولیستی بودن یا نبودن تبلیغاتش، مردم عامه و عادی را مد نظر قرار می داد. او با سفرهای استانی خود می خواست به تمام مردم ثابت كند، از میان آنها در آمده است و می تواند با آنها ارتباط برقرار كند و حرف هایشان را می شنود و آماده ی پاسخگویی به آنها است. بنابراین تمامی عملكردهای احمدی نژاد ثابت می كند كه او در پی پافشاری بر این امر است كه نه جدا از مردم،بلكه از میان مردم است. او با سفرهای استانی خود می خواست ثابت كند كه دستیابی به قدرت او را از عامه ی مردم دور نكرده است و او همچنان در كنار آنها و با آنها است. علاوه بر اینها گذشته ی احمدی نژاد نیز نشان از ورود سلانه سلانه و قدم به قدم او به قدرت دارد. احمدی نژاد ناگهانی رئیس جمهور نشد. او با سال ها تلاش و گرفتن پست های مختلف از شهرداری شهرهای كوچك تا پست های كمتر و بیشتر، موفق به رسیدن به این جایگاه شد. بنابر این می توان احمدی نژاد را رئیس جمهوری دانست كه مورد تایید بدنه و عامه ی جامعه است. در مقابل این مسئله نقدهای وارد بر احمدی نژاد را نیز می توان مشاهده كرد كه از طرف دیگر دولتمردان بر او وارد می شود. افرادی كه به نوعی خود را نخبه می دانند. افرادی كه از اساتید دانشگاه ها گرفته تا نمایندگان مجلس را شامل می شوند.

چنان گرفته ترا بازوان پيچكي ام
كه گويي از تو جدا نه كه با تو من يكي ام
نه آشنايي ام امروزي است با تو همين
كه مي شناسمت از خواب هاي كودكي ام
عروس وار خيال مني كه آمده اي
دوباره باز به مهماني عروسكي ام
همين نه بانوي شعر مني كه مدحت تو
به گوش مي رسد از بانگ چنگ رودكي ام
نسيم و نخ بده از خاك تا رها بشود
به يك اشاره تو روح بادبادكي ام
چه بركه اي تو كه تا آب، آبي است در آن
شناور است همه تاروپود جلبكي ام
به خون خويش شوم آبروي عشق آري
اگر مدد برساند سرشت بابكي ام
كنار تو نفسي با فراغ دل بكشم
اگر امان بدهد سرنوشت بختكي ام
(حسین منزوی)
حمایت برخی ورشکستگان سیاسی از میرحسین از سر استیصال و نا امیدی است نه از سر شوق
اولین رمز مبارزه با دشمن این است که ابتکار عمل را از دشمن بگیری. نباید گذاشت که شرایط بازی را آنها تحمیل کنند. اگر در فضایی که دشمن آن را ساخته بازی کنیم شکست خواهیم خورد. بازی وقتی سخت تر می شود که دشمنت، منافقانه رنگ عوض کند و خود را استتار کند. استحاله طلبان دوم خردادی خوب این کار را بلدند. تخصص آنها در شانتاژ و ژورنالیسم به راحتی همه را فریب می دهد. پذیرفتن دوگانه هایی که اصلاح طلب ها می سازند بازی کردن در زمین دشمن است اصلاح طلب ها می خواهند که ما اینگونه فکر کنیم که میرحسین یک استحاله طلب دوم خردادی است نباید فریب شان را خورد. هر بچه ای می داند که اصلاحات خیلی وقت است که به رحمت ایزدی پیوسته و انصراف خاتمی هم نشان داد که این مرده توان زنده شدن ندارد. البته در این اوضاع بهترین کار همین است که ورشکستگان سیاسی، میرحسین را اصلاح طلب جا بزنند تا با سینهزدن زیر علم کسی که هنوز بوی دهه عاشورایی انقلاب را می دهد خود را از ورطه سقوط نجات دهند و اندک آبرویی کسب کنند از این رو مدام عکس عباشوکولاتی را کنار میرحسین می چسبانند تا ما را دچار اشتباه کنند. البته نگرانی مردم از بازگشت دروان ذلت بار اصلاحات خوب قابل درک است. یادمان نرفته که چیزی نمانده بود عباشوکولاتی برای خودشیرینی جلوی غربی ها کله ملق بزند و با نثار فاتحه برای شهید آبراهام لینکن از غربی ها طلب بخشش کند. اما سه نکته شاید بتواند قدری از این نگرانی بکاهد : اول رجوع به سابقه میرحسین : میرحسین در دورانی نخست وزیر بود که غیرت انقلابی و شور جنگ خیلی بیشتر در جامعه موج میزد و خوشنامی در چنین دورانی نشان از آن دارد که میرحسین سابقه خوبی از خود به جای گذارده. دوم مراجعه به حرف ها و مواضع امروز میرحسین است که نشان می دهد وی هنوز دل در گرو آرمان های انقلاب دارد و سوم اینکه امروز با بر همگان اثبات شده که ایستادگی و محکم بودن در برابر دشمنان خیلی بهتر از گفتگوی تمدن های ذلیلانه ما را به اهداف مان می رساند. ( اشداء علی الکفار، رحما بینهم ) فضای جامعه ما امروز به شدت نیازمند وحدت و یکپارچگی و عزم ملی است و میرحسین با جامعیتی که در شخصیت خود دارد می تواند با سیاست ( رحماء بینهم ) هرچه بیشتر بر ایجاد این اتحاد موثر باشد. اصولآ شان رهبر و رئیس جمهور این نیست که مردم را از هم تفکیک کنند بلکه باید وحدت داخلی را برای مبارزه با اجانب حفظ کنند.
نشانه های فراوانی را می توان ذکر کرد برای فهم اینکه میرحسین دوم خردادی و استحاله طلب نیست :
میرحسین در سخنرانی های خود حمایت ایران از لبنان و فلسطین را سیاست درستی می داند. میرحسین، رابطه اش را با نهضت آزادی به شدت تکذیب می کند و آن را دروغی بزرگ می داند. میرحسین با سفر حجاریان به قم مخالفت می کند و اجازه نمی دهد که وی از طرف وی سخنگو باشد. ملیجک اصلاحات خاتمی را رها می کند و به خانقاه کروبی می رود. سروش با ذکر اینکه میرحسین هنوز دست از افکار گذشته اش برنداشته از حضور او نگران است. هیچ کدام از کلیدواژه ها و اصطلاحات تهوع آور دوران اصلاحات از زبان میرحسین شنیده نشده است. میرحسین به حزب بازی اعتقادی ندارد و مستقل عمل می کند. نامه تند میرحسین به دلقک فراری ای چون ابراهیم نبوی نشان می دهد که میرحسین خوب می داند چه کسانی اصلاحات را به گند کشیدند.
کلمه ( سر ) آری همین کلمه کوچک که تنها از همنشینی دو حرف نا قابل ساخته شده. همین سری را می گویم که درد می گیرد و گاه هم درد نمی گیرد و سری را که درد نمی کند چرا دستمال می بندی؟ همان سری که گاه سبز می شود و سرسبزی به بار می آورد و تو که این روزها سرت هوای سبز شدن کرده فراموش نکن که زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد. همین سر است که اگر بلند شود، سر بلندی و اگر پایین افتد سرافکندگی حاصل می کند. گاهی اگر سر به زیر نباشی با سر به ته چاه می روی. گوش کن! شوخی نمی کنم سرت را بیخود تکان نده، مسائل را سر سری نگیر. گاه مرز سر خوشی و سر گیجه خیلی باریک است. همین کلمه کوچک دو حرفی آدم ها را سردار می کند، سردار دارندگی و برازندگی . سر به سرتان نمی گذارم این کلمه کوچک دو حرفی را نباید دست کم گرفت و الا مدام، کلاه از سرمان بر می دارند و کلاه بر سرمان می گذارند. می دانم که شما هم سر تان را دوست دارید من هم، همسرم را دوست دارم و خلاصه اینکه این کلمه سر خیلی بازیگوش است. لوازم حواس پنجگانه ما در همین سر کنار هم جمع شده اند. باید از سر استفاده کرد. سر فقط چند تا سوراخ نیست که یکی در باشد و یکی دروازه. سر فقط دریچه شکم چرانی و تف و فین و استفراغ نیست. باید کاری کنیم که سری در سرها در بیاوریم. و چه سری بهتر از آن سرهایی که بریده شد بی جرم و بی جنایت. چه سربلند اند آن سرها و البته گاهی هم سر را با ( ان ) جمع می بندد. اگر سرها بی جرم و جنایت بریده می شد ولی سران بی جرم و جنایت سر حقیقت را می برند. چون خود را سرتر از بقیه می دانند تو سر دیگران می زنند تا از فرمان شان سر کشی نکنند. آن ها اسم خود را می گذارند سران جامعه تا به ما بفهمانند آنها هستند که واجد حواس و ادراک اند. آنها به جای ما و برای ما تصمیم می گیرند. اصولآ سران باید به دستان و پاها فرمانروایی کنند. دست ها و پاها در خدمت سران هستند. البته کاش همان به دست و پایی قبول مان می کردند گاه این سران ما را آلت تناسلی شان نیز حساب نمی کنند.
زهرا مینایی : اسطوره ي موعود، با تاثير فراوان از دين، در ذهن ايرانيان وجود دارد. موعود همان منجي و قهرمان ملت است. كسي كه ملت را بعد از سال ها رنج و سختي بالاخره از زير ظلم و جور نجات مي دهد. موعود مي آيد و جامعه اي نو بنا مي كند. جامعه اي كه در اين سال ها هيچ كس قادر به ساختن آن نبوده است. اتوپيايي كه هميشه در ذهن ايراني مي درخشيده و هيچ گاه محقق نگشته است. و همه ي اينها تنها به دست تواناي منجي، اين قهرمان ملت، ميسر است.
ميرحسين كانديدايي با ويژگي هايي تا حدي متفاوت است. او سال ها است از كار اجرايي به دور بوده و اين باعث ناشناختگي او مي شود. همچنين مي بينيم به صورت قابل توجهي داراي ويژگي هايي است كه از يك سياستمدار انتظار نمي رود. او فردي هنرمند است و نقاشي است كه تاكنون گالري هاي بسياري داشته. در اين ميان خود را مطلقا متعلق به يك جناح خاص معرفي نمي كند. در اصطلاح مي توان گفت كه مير حسين براي خودش يك ژانر است.
اولين بار كه اسم ميرحسين را شنيدم، از پدرم پرسيدم كه او كيست و پدرم درباره ي سمت او در سال هاي پيش برايم صحبت كرد. يكي از ويژگي هاي اسطوره ي موعود غيبت است. موعود زماني حضور داشته و بعد غايب مي شود و به يكباره دوباره ظهور مي كند. ميرحسين در خاطرات نسل سومي ها جايي ندارد، اما اين روزها بسيار از دوران حضور و فعاليت او مي شنويم. از پدرانمان كه مي پرسيم، برايمان از دوراني مي گويند كه ميرحسين بوده و فعاليت مي كرده. از آنجا كه زماني گذشته است، اين خاطرات همراه با نوستالژي بيان مي شود كه بر شدت تاثير آن مي افزايد. ما كه ميرحسين را نديده ايم، از او مي شنويم. از اويي كه پدرانمان خاطره اش را با پرده اي از نوستالژي مي گويند. اين موعودي كه قرار است ظاهر شود كيست؟ اين شخصي كه زماني بوده و حالا باز ظهور كرده است؟ آيا او نيست كه مي تواندن يك ملت را از زير بار اين همه مشكلات نجات دهد؟ آيا او منجي ملت ما نيست؟
آنچه از او مي دانيم نيز، بسيار ناچيز است. ميرحسين را نمي شناسيم و برايمان ناشناخته است. و هرچه اين ناشناختگي بيشتر باشد، هاله ي تقدس او نيز سفت و سخت تر دور سرش مي گردد. هرچه او از مردم فاصله ي بيشتري داشته باشد، ويژگي خداگونه اش نيز بيشتر مي شود. رمز و رازش بيشتر مي شود. و همه ي اينها باعث مي شود كه او اسطوره باشد. قهرماني كه بعد از سال ها اينك ظهور كرده است و مي خواهد جامعه را با دم مسيحايي خود يك شبه از اين رو به آن رو كند.
موزه یعنی جایی که تو را می برد به اعماق تاریخ. جایی که به ما می فهماند که ما و هم نسلان ما تنها
کسانی نیستیم که در کره زمین زیسته ایم و تنها کسانی هم نخواهیم بود که در آن خواهیم زیست. وقتی به موزه میروی می فهمی که بشر موجودیت خود را از تاریخ وام می گیرد و مایی که مغرورانه خودمان را برتر و کامل تر از اجدادمان تصور می کنیم تنها بر دوش میراث گذشتگان است که ایستاده ایم. موزه، جای عجیبی است. انسان امروزی که غرق امروزی بودن است هرچقدر هم که گذشته را نفی کند ولی همواره حسرت گذشته را می خورد. بشر امروز واقعآ دیوانه است. شعار تغییر و تحول و پیشرفت می دهد و وقتی همه چیز را تغییر داد موزه می سازد تا حسرت همان چیزهایی را بخورد که نابودش کرده و نام آن را هم می گذارد میراث فرهنگی!! این سخن به معنای مخالفت با تغییر و تحول و انقلاب نیست بلکه منظور فهم درست این مفاهیم است. هستی در حرکت و تکاپوست و همواره دریچه های جدیدی به روی بشر منکشف می شود. اما فهم نادرست این تحول طلبی یعنی اینکه گذشته و حال را برای رسیدن به آینده ای مبهم نفی کنیم و به اسم پیشرفت خواهی خواهان تغییر در همه چیز باشیم. پیشرفت را نباید همواره در جلو رفتن تعبیر کرد. گاه باید به عقب رفت و پس رفت کرد. بیماری که مریض شده از دکتر میخواهد که او را به وضعیت قبل برگرداند بدین معنا پزشک ها و بیمارها مرتجع اند چون خواهان ارجاع به گذشته اند.
انسان متوهم امروزی که خود را از اجداد گذشته اش باهوش تر و کامل تر می داند کافی است به ظرافت و اندیشه ای که در اشیای موزه است توجه کند و بفهمد که انسان های ده هزار سال پیش از چه ذوق و اندیشه ای برخوردار بوده اند. به خوبی می توان فهمید که دیدگاه خطی و تکاملی به تاریخ مسخره ترین نگاهی است که می توان به تاریخ داشت. تاریخ، عرصه بروز و ظهور امکان هاست. هر دوره ای از تاریخ، امکانات و خصلت های خود را دارد. اگر سه هزار سال پیش اتومبیل نبوده بدین معنا نیست که بشر توانایی اختراع اتومبیل را نداشته بلکه بدین معناست که شرایط آن دوره اقتضا نمی کرده که اتومبیل اختراع شود. به واقع در آن دوران بشر نیازی به اتومبیل نداشته که آن را اختراع کند و الا بشر در همیشه تاریخ توانایی و هوش و استعداد همه چیز را به صورت بالقوه داشته است. آنهایی که اجدادشان را میمون های نفهم می دانند کافی است به موزه بروند تا بفهمند خودشان میمون نفهم اند. به واقع من نظریه تکامل داروین را نفی نمی کنم بلکه سو استفاده هایی که از داروینیسم می شود را متهم می کنم. تکامل داروینی غلط یا درست مربوط به حوزه زیست شناسی است. نمی توان آن را به جامعه و فرهنگ و تاریخ تعمیم داد. چه بسا که در بسیاری موارد بشر امروز وحشی تر و عقب افتاده تر از اجداد خویش باشد.
-------------------------------------------
برای سومین بار همراه با چند تن از دوستان خیلی خوب به موزه ایران باستان رفته بودم جو گیر شدم و نوشتم. موزه ها مرا هیجان زده می کنند.
ابتدا می خواستم این تیتر را بزنم : ای کسی که اجدادت را میمون میدانی! میمون جد و آبادته! / از طرف اجدادت
لگد مال چکمه های خاکستری اش خاک را به خاک سیاه نشانده بود
رنگارنگ شعله هایش فخر فروشی می کرد
عربده زبانه هایش برای خورشید رجز می خواند
آتش، مغرورانه زبانه می کشید
هیزم های خشک و نحیف زودتر تسلیم شعله ها می شدند
تلنگر باد نیز تنها بر جسارت آتش می افزود
آتش، قرار بود نور بیفشاند اما تجاوز گری کرد
آتش پر نخوت از یاد برده بود جرقه نخستین را که بدون آن هیچ شعله ای برپا نمی شود
و نمی دانست که مرگ، با سطل آبی در دست به او پوزخند می زندبارها در حین بحث و گفتگو با دیگران در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی به این نکته اشاره کرده ام که بحث از این موضوعات رو بنایی بدون رجوع به مبناهای فکری کار هوده بخشی نیست. به طور مثال 3 نفر را فرض کنید که مشغول بحث سیاسی هستند یکی از دموکراسی غربی حرف میزند دیگری از نظام سلطنتی و شخص سوم از مدل جمهوری اسلامی مبتنی بر ولایت فقیه دفاع میکند هر سه این افراد در مبنای فکری خود درست حرف میزنند و اختلاف آنها ریشه در مبنای فکری آنها دارد. حال برای اینکه این بحث دقیق تر و مفید تر باشد هریک از آنها باید دیدگاههای کلی تر خود راجع به هستی و معرفت را تبیین کند و روشن کند چه برداشتی از هستی دارد و چه نوع دستگاه معرفتی را پذیرفته که در نتیجه آن مثلا نظام سلطنت را کارامد تر میداند.
باید ابتدا روشن کنیم که آیا زندگی انسانی را موقتی می دانیم یا ابدی. در درجه بعد باید مشخص کنیم که انسان را چه جور موجودی میشناسیم و چه برنامه و قانونی برای انسان داریم و منشا این برنامه را کجا میدانیم. خیر و سعادت انسان در چیست؟ دین چیست؟ عقل چه جایگاهی دارد؟ و سوالاتی از این قبیل. البته در اینجا مجالی برای این بحثها نیست و امیدوارم اگر با محتوای این نوشته مخالف هستید متوجه باشید که اختلاف ما بر سر پوشش و آزادی توریست نیست بلکه اختلاف دیدگاه ما به موضوعات اساسی تری بر میگردد. .jpg)
در مورد توریسم 2 سوال بسیار مهم وجود دارد:
1- اصولا و به طور عام توریست برای چه می آید؟
2- به طور خاص دلیل آمدن و یا نیامدن توریست به کشور ما چیست؟ ( کشوری که از لحاظ طبیعی و باستانی دارای رتبه ای یک رقمی در جهان است)
اینکه توریست برای چه می آید سوالی است دو وجهی. یعنی هم باید ببینیم که انگیزه شخصی توریست از سفر چیست و هم باید بدانیم ما به عنوان کشور ایران از توریست چه میخواهیم. جواب به این سوال که شخص توریست به دنبال چیست کار ساده ای نیست ولی به طور کلی میتوان توافق کرد که توریست به دنبال کسب تجربیات جدید است توریست میخواهد حواس پنجگانه اش احساسات تازه ای را از دنیا تجربه کنند. میخواهد مناظر جدیدی ببیند صداهای جدیدی بشنود بوهای تازه ای را به مشام برساند و مزه های دیگری را بچشد.
در مورد سوال بعدی ( اینکه ما از توریست چه میخواهیم) به نظر میرسد نگاه ما به توریست فقط یک نگاه اقتصادی صرف است. توریست میخواهیم چون با خود پول می آورد. در واقع ما عاشق توریست نیستیم بلکه عاشق بند کیف او هستیم. از این دید گاه اقتصادی صرف نتیجه می گیریم که ما باید مواظب باشیم تا به هیچ وجه ایرانیان توریست نشوند چون پولهایشان را با خود به کشور های دیگر میبرند و از میزان نقدینگی داخلی می کاهند. در نتیجه کشور هایی سود برده اند که توریست پذیر باشند نه توریست فرست. درست مانند دو مغازه دار که همواره با هم در حال رقابت هستند تا مشتری بیچاره را شکار کنند و جیبش را خالی کنند این دو مغازه دار از اجناس خود تعریف می کنند و بر ضد مغازه بغلی تبلیغات منفی می کنند و این دقیقا همان بلایی است که بر سر ما آمده. کشور های ثروتمند و قدرتمند و صاحب رسانه که زر و زور و تزویر را در اختیار خود دارند بر ضد ما تبلیغ می کنند تا مردم جهان پولهایشان را به ایران نیاورند و همچنین مردم جهان نباید با فرهنگ اسلامی و انقلابی و خدا محورانه حاکم در ایران آشنا شوند.
پنجاه سال است كه شما گوش فلك را با شعارهاي آزادي بيان، دموكراسي، تحمل و تسامح كر كرده و به پيامبر الهي مسلمانان توهين كرديد، وقتي به شما اعتراض شد گفتيد كه آزادي است و بايد تحمل كرد حال چطور شما نميتوانيد سخن مخالف خود را در مجمعي كه خود شما آن را تشكيل دادهايد و قوانين آن را تعيين كردهايد 20 دقيقه تحمل كنيد؟!
البته ما به گونهاي به آنها حق ميدهيم چرا كه براي آنها خيلي سخت است كه عدهاي آئينهاي را در دست بگيرند و حقيقت سرمايهداري غرب و حقيقت چهرهشان را به آنها نشان دهند. اما به آنها ميگويم كه اين تازه اول كار است و شما بايد سالهاي بسياري چهره واقعي خود را در اين آيينه مشاهده كنيد.
شما 50 سال عادت كردهايد كه زبان تان دراز باشد و گوشهاي خود را بسته نگه داريد، اما بدانيد حالا وقت آن رسيده است كه دهان خود را ببنديد و گوشهايتان را باز كنيد. (محمود احمدی نژاد)

اگر چیزی را گم کرده باشی، مدام چشم می گردانی تا شاید جایی دوباره پیدایش کنی و آنگاه قضیه بغرنج می شود که این گم شدن به واسطه هبوط رخ داده باشد. آن گمگشتگی که به واسطه هبوط رخ دهد، تنها با مرگ چاره می شود و بشری که همه چیزش را گم کرده خودش را نیز گم خواهد کرد.. بشر فهمید که چیزی را گم کرده به در و دیوار زد و رفت کل طبیعت را زیر و رو کرد ولی چیزی نیافت و دست آخر فهمید که شاید تا به حال اشتباه می کرده و همه چیز سر جای خودش قرار دارد و چیزی گم نشده بلکه این خود بشر است که دچار گمگشتگی شده. از خودبیگانگی، چیزی نیست جز همان از خدا بیگانگی و چون خدا مرده بود این از خدابیگانگی به همان از خود بیگانگی تعبیر شد و چه گم شدنی دردناک تر از اینکه خودت را گم کنی. پیدا کردن خود یعنی پیدا کردن هویت خود و هویت را باید آنجایی جستجو کرد که در آنجا ریشه داریم. بشری که دارد چشم می گرداند تا هویت گمشده اش را دوباره پیدا کند به نزدیکترین جایی که می پندارد موطن اوست چنگ می زند و خانه خویش را ((مسکن)) می نامد چون به او تسکین می دهد و دل به این خانه کوچک می سپارد. اندکی که نگاهش را وسعت می دهد خانه خویش را بزرگتر می کند و آن را ((وطن)) نام می نهد. و می گوید که وطن، خانه من است. از این روست که جنگ برایش ((خانمان برانداز)) است چون مسافرخانه را خانه پنداشته. این وطن، مسافرخانه ای بیش نیست، وطن اصلی جایی است که از آن آمده ایم و به آن باز خواهیم گشت. آن گمگشتگی که به واسطه هبوط رخ داده، تنها با مرگ چاره می شود. بشر بی خانه مان است. بشر بی خانه مانده است.
--------------------------------------------------------
اما گذشته از این بی خانمانی تاریخی بشر امروز واقعآ مشکل مسکن دارد. بابا جان! هر جونوری واسه خودش یه آشیونه داره. پس این وزارت مسکن از اول انقلاب تا حالا چه غلطی داره می کنه؟
اذناب امريكا بايد بدانند كه شهادت در راه خدا مسئلهاى نيست كه بشود با پيروزى يا شكست در صحنههاى نبرد مقايسه شود. مقام شهادت، خود اوج بندگى و سير و سلوك در عالم معنويت است. نبايد شهادت را تا اين اندازه به سقوط بكشانيم كه بگوييم در عوض شهادت فرزندان اسلام تنها خرمشهر و يا شهرهاى ديگر آزاد شد. تمامى اينها خيالات باطل ملي گراهاست. ما هدفمان بالاتر از آن است... ما مىگوييم تا شرك و كفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست، ما هستيم. ما بر سر شهر و مملكت با كسى دعوا نداريم. ما تصميم داريم پرچم «لا اله الّا اللَّه» را بر قلل رفيع كرامت و بزرگوارى به اهتزاز درآوريم. پس اى فرزندان ارتشى و سپاهى و بسيجىام، و اى نيروهاى مردمى، هرگز از دست دادن موضعى را با تأثر و گرفتن مكانى را با غرور و شادى بيان نكنيد كه اينها در برابر هدف شما به قدرى ناچيزند كه تمامى دنيا در مقايسه با آخرت. امام خمینی ( پیام قبول قطعنامه)

نامه به جناب فیلترباف
سلام جناب فیلترباف! غرض از مزاحمت اینکه پیچک سر به هوا ازم دعوت کرده تا برات نامه بنویسم منم دعوتش رو قبول کردم. خوب چه خبر؟ حالت خوبه الحمدلله؟ خانواده خوب هستن؟ سلام برسونید خدمت شون. راستی سال نو هم مبارک. عجب هوای خوبیه. حاجی! حالا از این مقدمات که بگذریم به نظرم خیلی زندگی رو جدی گرفتی. زیاد خودت رو اذیت نکن حاجی! ذات این دنیایی که درش زندگی می کنیم همینه. آدم های این دوران هیچ حد و مرزی رو قبول ندارن. چی کارشون داری؟ بذار کارشون رو بکنن. بذار هی حرف بزنن. اصلآ آدمیزاد دوست داره خودنمایی کنه، حرف بزنه، غر بزنه، لاس بزنه خوب بذار بزنه. یه عده با وبلاگ و اینترنت خودشون رو سرگرم کردن. چی کارشون داری؟ بذار خوش باشن خوب.
راستی من نمی دونم چرا شما رو عمو صدا می کنن. به نظرم پیشداوری کردن در مورد جنسیت شما کار درستی نیست چون اصولآ پیشداوری کار غلطیه و ثانیآ با تکرار این پیشداوری جنسیتی، ذهنیت تبعیض آمیزمردسالاری رو تشدید می کنیم و می دونم که تقویت مردسالاری به نفع هیچکس نیست چون هم باعث ظلم به خانومهایی میشه که مثل مردها توانایی مدیریت و تصمیم گیری دارن و هم باعث میشه که بار مسئولیت و سرزنش همه اشتباهات از جمله فیلترینگ بر دوش مردها بیفته. این عمو فیلترباف منو یاد عمو زنجیرباف میندازه که آخرش هم نفهمیدم چرا زنجیرها رو مینداخت پشت کوه! من ترجیح میدم شما رو حاجی فیلترباف صدا کنم چون همه جا خونه خداست و همه آدما حاجی هستن. حاجی فیلترباف! خدا ناظرهمه رفتارهای ماست و اون دنیا باید برای کارامون جواب پس بدیم. حاجی! باور کن که فیلتر در اینترنت هیچ فایده ای نداره و اگر فایده ای هم داشته باشه ضررش از فایده اش بیشتره. یه لحظه به این فکر کن که با این کار داری به ضرر کشور کار می کنی.حاجی فیلترباف عزیز! امیدوارم که نیت ات از فیلتر کردن نیت درستی باشه و خدای نکرده اهداف حزبی و جناحی نداشته باشین که البته در این مورد شک دارم چون برخی وبلاگ ها و سایتهای سیاسی و اجتماعی رو هم فیلتر کردی. آخه پدر آمرزیده چرا سایت تاینی پیک رو فیلتر کردی؟ پیش خودت نمیگی این همه عکسی که ما اونجا آپلود کرده بودیم و تو وبلاگ کوفتی مون گذاشتیم می پره؟
حاجی فیلترباف! پیشداوری اشتباه دیگری که خیلی ها می کنن اینه که فکر می کنن تو یکنفری و به تنهایی برای خودت تصمیم می گیری و اجرا می کنی درحالی که می دونیم یه اقدام اجرایی از مرحله ای که طرح می شه تا زمانی که به مرحله اجرا می رسه هزار پیچ و خم بوروکراتیک رو طی می کنه و هزار جور آدم در این فرایند دخالت دارن. اما دوستان وبلاگ نویس برای راحت شدن کارشون در بازی وبلاگی نامه به عمو فیلترباف یک شخصیت فرضی درست کردن تا باهاش درد و دل کنن. حاجی فیلترباف عزیز! می دونم که تو آدم ابلهی نیستی و برای این کارهایت دلایلی داری و میدونم قضیه به این سادگی ها نیست. مساله این است که ذهنیت ها و باورهای رسوخ کرده و شاید رسوب کرده ای در میان شما جماعت فیلترباف وجود داره که با چهار تا نامه و اینها عوض نمی شه. مثلآ شما فکر می کنید که با این کار دارید وظیفه ای شرعی به نام نهی از منکر انجام می دهید خوب این طرز فکر شماست و کاریش نمیشه کرد. احتمالآ وقتی بهت میگن فیلتر کردن کار خوبی نیست جواب میدی اگه فیلتر چیز بدیه پس چرا کاربراتور ماشین فیلتر داره؟ خوب راست میگی اصلآ سیگار هم فیلتر داره. خوب دیگه مزاحم نمیشم شما به فیلترت برس.
-----------------------------------------------------------------
((پیچک سر به هوا)) ناخودآگاه منو یاد یاد یه آهنگی میندازه که می گفت پیچک کاکل به سر وای وای
فیلتر هوای اسپرت دیده بودین؟
از طرف من دعوت اند : کشکول جوانی/ هابیل/ رونوشت/ سرمایه دل/ آب و آتش/ بامدادی/ آهستان/ بزبزقندی/ از هر دری سخنی/ مدرسه ما/ آتش مقدس تردید/ من و تنهایی/ دنیای سه خواهر/ تاملات
مدرسه ما : عمو فیلترباف جواب می دهد
رونوشت : جوابیه ای به عمو فیلترباف
آتش مقدس تردید : نامه به عمو فیلتر باف
بامدادی : نظر سنجی روز : کدام سیاست فیلترینگ را برای ایران مناسب می دانید؟
از هر دری سخنی : نامه به عمو فیلتر
در میان آن دسته از منتقدین سیاسی که خود را پایبند به انقلاب، معرفی می کنند شاهد نوعی تفکیک میان ((انقلاب اسلامی)) و ((جمهوری اسلامی)) هستیم. در این نگاه، انقلاب، یک چیز است و جمهوری اسلامی چیزی دیگر. دقیقآ بر مبنای همین تفکیک است که منتقدان نظام، از یک سو خود را درچارچوب نظام و انقلاب می دانند و از سوی دیگر معتقدند که جمهوری اسلامی آن چیزی نیست که قرار بود ثمره انقلاب باشد پس باید مورد انتقاد قرار گیرد اما باید دقت کرد که تفکیک میان دو مفهوم ((انقلاب اسلامی)) و ((جمهوری اسلامی)) تفکیک میان فرم و محتواست. تفکیکی میان ظرف و مظروف. این جمله اشتباه است که (( من طرفدار انقلاب هستم ولی با جمهوری اسلامی مخالفم)) چرا که به هر حال انقلاب اسلامی برای رسیدن به شعارهایش نیاز به بستری دارد. جمهوری اسلامی، بستر حفظ انقلاب است. جمهوری اسلامی ظرفی است که می بایست حامل انقلاب باشد. رابطه میان فرم و محتوا، رابطه ای قابل گسستن نیست. فرم و محتوا همواره با هم نسبت دارند و از یکدیگر متاثر می شوند. نمی توان مظروف را بدون ظرف طلب کرد. این تفکیک اشتباه میان ((انقلاب و نظام)) از آنجا ناشی می شود که انقلاب را یک برهه تمام شده تاریخی و نظام تثبیت شده جمهوری اسلامی را یک برهه تاریخی دیگر تلقی کنیم. در حالی که انقلاب تمام نشده است و اصلآ چیزی به نام پس از انقلاب معنا ندارد. ما همواره در متن انقلاب هستیم. انقلاب وسیله ای برای رسیدن به نظام جمهوری اسلامی نیست بلکه جمهوری اسلامی وسیله ای است برای حفظ و تداوم انقلاب. التزام به شی التزام به لوازم شی را اقتضا می کند. اگر طرفدار انقلاب هستیم باید طرفدار بستر انقلاب هم باشیم. اگر میوه می خواهیم باید بستر پرورش میوه را هم بپذیریم و فراهم کنیم. میوه، نیاز به آبیاری و آفت زدایی دارد. اگر خواهان میوه های انقلاب هستیم باید درخت جمهوری اسلامی را آبیاری کنیم و با آفت های آن مبارزه کنیم. پس انتقاد صحیح یعنی انتقاد از ابزارها و فرم ها و ظرف ها و وسیله ها. انتقاد صحیح در درجه اول انتقاد به فرم هاست نه به محتواها. منتقد، فرم را نقد می کند تا تناسب بیشتری با محتوا پیدا کند. به انتقادهای خود و دیگران بنگریم. فرم ها را نقد می کنیم یا محتواها را؟ منتقد واقعی فرم و محتوا را می پذیرد و با انتقاد از فرم درصدد احیای محتواست. انقلاب اسلامی با تبدیل فرم سلطنتی وابسته به یک جمهوری مستقل، خود بزرگترین کنش انتقادی معاصر ماست تا ظرف و بستری متناسب برای یک جامعه اسلامی و انقلابی پدید آورد. اگر حزب اللهی ها و افرادی که کلیت نظام را پذیرفته اند انتقادی می کنند این انتقادها نه تنها دیگی نیست که برای ضد انقلاب ها بجوشد بلکه دقیقآ از آن رو که در پی احیای ارزش های انقلاب است دقیقآ بر ضد اهداف ضد انقلاب ها عمل می کند. ضدانقلاب به محتوا انتقاد می کند و منتقد درون گفتمانی به فرمها. مرز و محدوده انتقادهای درون گفتمانی آرمانهای امام و انقلاب است و هرگاه که منتقدی از این مرز گذشت دیگر نمی تواند ادعا کند که درچارچوب نظام عمل کرده است. به طور مثال، مساله فلسطین و مبارزه با استکبار آرمانهایی هستند که اگر کلیت شان زیر سوال برود منتقد، از گفتمان انقلاب خارج شده و با منتقدین برون گفتمانی همزبان شده است. هر وقت انتقاد های ما مورد تشویق ضد انقلاب ها و دشمنان نظام واقع شد باید بفهمیم که جای فرم و محتوا را اشتباه گرفته ایم. اصولآ رفتار دشمن همواره می تواند معیار خوبی برای بررسی صحت عملکرد ما باشد. اینکه هنوز امریکا ما را تحریم می کند و اسرائیل از دست ما عصبانی است و اینکه قرتی ها هنوز غر می زنند بدین معنی است که هنوز باید به جمهوری اسلامی امیدوار باشیم.
دیالکتیک غفلت و مصرف / دیالکتیک ذکر و جهاد
خداوند، اسما را به آدم آموخت و گفت بخوان با نام پروردگاری که تو را آفرید. اقرآ (بخوان) و همین یک کلمه کافی بود تا جرقه ای بر خرمن دال ها افکنده شود و دال ها در قالب کلمات یکی پس از دیگری نمایان شوند و این آتش، نوری فرا روی بشر پدید آورد. در آغاز کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
در هر نوشتاری سخت ترین کار، همین آغاز است. هر نوشتار، علی رغم رابطه بینامتنی اش با دیگر متن ها جزیره ای است خود بسنده که می خواهد نوری بتاباند و از این رو نیازمند جرقه ای است در آغاز و اما این جرقه، در صورتی شعله ور می کند که بر هیزمی قابل اشتعال افکنده شود. (( جلوه ای کرد
رخش دید ملک عشق نداشت ..... عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد)) و آدم گرچه محملی است برای اینکه جرقه بر خرمنش افکنده شود ولی نسیان کاری می کند که همواره آغاز ها فراموش شوند و بشر چون احساس بی نیازی کند طغیان می کند. این نوشتار با نام خداوندی آغاز شد که اول و آخر است. بشر مقصد را گم کرده است چون ابتدایش را فراموش کرده و در گودال اکنون زدگی به دنبال کورسوی امیدی می گردد. بزرگترین معضل بشر امروز همین امروزی بودن اوست. بشری که پریروز خود را فراموش کرده به پس فردایی نخواهد رسید. بنیاد ( بن + یاد) بشر امروز نیاز مبرمی دارد به یادآوری بن ها و ریشه هایش. معضل جهان امروز بنیادگرایی نیست بلکه معضل اصلی، غفلت از بنیادگرایی است و قضیه آنگاه بغرنج تر می شود که به میل بنیادگرایانه انسان، آدرس غلط داده شود و آنگاه است که بشر فریاد انانیت و نحنانیت سر می دهد و در اعلامیه حقوق بشر خودش را بنیاد عالم خطاب می کند. حقوق بشر؟ حقوق کدام بعد بشر؟ حقوق فطرت بشری یا حقوق شهوات بشری؟ بشر کدام جغرافیا؟ حقوق شهوات مرد سفید پوست غربی یا حقوق همه انسانها؟ معضل از آنجایی آغاز می شود که عقلانیت خود بنیاد غفلت زده ای می گوید می اندیشم و از خود نمی پرسد که کدام جرقه او را اندیشنده کرده است.
در محاصره لشگر سیاهی
و آن همآغوشی های عقیم با زانوان غم
پاییزی ترین باران ها را گریستم و از بلند ترین نردبان تمنا بالا رفتم
شانه های مهتاب، همبسترم بود
و این نگاه عاشقانه را فانوس، یادم داد
دست نومیدی بر چانه نگذاشتم
ستاره ها، قصه آمدنت را برایم خوانده بودند
آنهایی که با دفن شهدا در دانشگاه ها مخالفت می کنند برای توجیه مخالفت شان در موضع دفاع از مقام شهید می گویند که این اقدام، شهید را به امری هرجایی و روزمره مبدل می کند خوب اصلآ چه چیز بهتر از این که شهید و شهادت به امری هر جایی و روزمره تبدیل شود؟ این تفکر که شهید را باید فقط در قطعه شهدا دفن کرد از کجا آمده؟ دنیازدگی مدرن است که مردگان را از خود می راند و با تفکیک ها و تمایزات بی مبنایش آنها را به جایی دور دست پرتاب می کند تا کابوس مرگ خواب های شهوانی اش را آشفته نکند. آنها نگران حرمت شهید نیستند نگران خود و افکار پوسیده قرن شانزدهمی خود هستند. یاد مرگ و یاد شهادت تارو پودشان را از هم می گسلد. از شهید می ترسند چون از مرگ می ترسند از مرگ آگاهانه وحشت دارند. از شهید می ترسند چون شهید یادآور شرف و عزت و مقاومت است و شرف و عزت و مقاومت دقیقآ همان چیزی است که مخالف آن هستند و همین است رمز زنده بودن شهید که حتی یک تکه استخوانش می تواند جسم و روح دنیازدگان را به لرزه در آورد. برای آنان چه چیزی ترسناک تر از شهید وقتی که در حال لاس زدن های دانشجویی هستند همین یک تکه استخوان آبی را که از لب و لوچه شان آویزان شده به حلقوم شان می پراند. وقتی که نعره ذلت بار گفتگوی تمدن ها می زنند همین یک تکه استخوان چونان پتکی بر فرقشان فرود می آید. برای آنان چه چیزی ترسناک تر از شهید؟

وقایعی در تاریخ هست که خیلی زود در خود تمام می شود و هیچ چیز از آن در یادها نمی ماند. حوادثی
نیز هست که خاطره ای از آن باقی می ماند و یادآوری آن آدم را پرتاب می کند به حال و هوایی عجیب و نوستالژیک اما برخی وقایع نه تنها تمام نمی شوند و نه تنها صرفآ یک خاطره باقی نمی مانند این قدر بزرگ اند که اصلآ همه زندگی آدم می شوند و من که این متن را به دعوت دو دوست عزیز یعنی حامد رفیع زاده و محمد علی طائبی می نویسم معتقدم که انقلاب اسلامی فقط یک خاطره با عکس های سیاه و سفید نیست بلکه پدیده ای است که نحوه زیست یک جامعه و نحوه مواجهه اش با هستی را از اساس دگرگون کرد. انقلاب ایران نه تنها در خود تمام نمی شود بلکه امواجش هنوز در جای جای جهان تاثیر می گذارد و اصلآ این خاصیت انقلاب است که منقلب کند و جریان دهد و انقلابی که خاموش و بی صدا و نارنجی و مخملی باشد اصلآ انقلاب نیست. انقلاب ایران را نمی توان تنها خاطره ای مربوط به دهه پنجاه دانست که مربوط به آدم های آن دوران است. حتی منی که سه سال و سه روز پس از پیروزی انقلاب به دنیا آمدم احساس می کنم که پا به پای همه آن مردمانی که تصمیم گرفته بودند سرنوشت شان را تغییر دهند در انقلاب شرکت داشته ام. نه تنها من بلکه بسیاری از نوجوانان چهارده پانزده ساله ای که هم اکنون از رویش های این انقلاب اند و نباید ترسید از ریزش های انقلاب وقتی شاهد این رویش ها هستیم. من نیز خودم را در پخش اعلامیه ها و پرتاب کوکتل مولوتوف ها سهیم می دانم. من نیز خودم را در کنار آن مردمانی می دانم که در برابر تفنگ های ژسه قد علم می کردند و شعار می دادند یا مرگ یا خمینی. سی سالگی انقلاب اسلامی را به همه دشمنان آن تسلیت می گویم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
دعوت می کنم از برساحل سلامت و رسم روزگار و هابیل و بی عمر و خودنویس برای نوشتن خاطرات انقلابی شان
دو موضوع «داشتن» و «بودن» در واقع دو شيوه بنيادين نگاه ما به هستى يا دو نوع مختلف سمت گيرى به سوى «خود» و «جهان» و دو نوع ساختار شخصيتى هستند كه غلبه هر يك از آنها بر ديگرى، كليت تفكر، احساس و اعمال فرد را تعريف مى كند. اگر تمام راه هاى ممكنى را كه يك فرد مى تواند براساس آنها سمت و سوى زندگى خود را تعيين كند، بررسى كنيم، نهايتاً به اين نتيجه خواهيم رسيد كه جهت و مسير زندگى انسان يا به سوى «داشتن» است يا به سمت «بودن» كسى كه مسير و جهت زندگى خود را به سوى «داشتن» نشانه مى رود، تصميم مى گيرد كه خود، هستى خود، زندگى خود و افكار و كردارش را براساس آنچه كه دارد، يا مى تواند داشته باشد و يا بر مبناى بيشتر داشتن، معنا كند.
هنگامى كه فرد، «بودن» را هدف زندگى خود قرار مى دهد، در واقع به سوى بهره مندى از نيروهاى روحى خود حركت كرده است و آنگاه درمى يابد كه شگفتى هاى عالم بيرون، درواقع از جهان درون خويش سرچشمه مى گيرند و آنجاست كه اين شگفتى ها را تشخيص مى دهد، با آنها آشنا مى شود و به كارشان مى گيرد. با آموختن اين شيوه، فرد با خود و با محيطش، رابطه گسترده تر و جامع ترى را برقرار مى سازد.
اریک فروم با مشاهده دنياى امروز به اين نتيجه مى رسد كه «داشتن» را هدف زندگى پنداشتن، پديده اى اجتماعى است كه ريشه در واقعيت هاى اقتصادى جوامعى دارد كه «زياد دارند» و در نتيجه دچار اين وسوسه مى شوند كه اجازه بدهند «داشته هايشان» براى آنها تصميم بگيرند و يا هويت آنها را تعريف كنند.
کتاب «هنر بودن» در ادامه يكى از آثار مشهور فروم «داشتن يا بودن» نوشته شده است و فروم در آن، راه هايى را براى مقابله با شيوه هاى دروغين دستيابى به خودآگاهى بيان مى كند. او شيوه هاى دستيابى به خودآگاهى و گام هايى را كه خود شخصاً در زندگى روزمره و با هدف قرار دادن «بودن» برداشته است، پيشنهاد مى كند. او در اين فرآيند، توجه زيادى به خودكاوى براساس روانكاوى مى كند.
در «هنر بودن» يعنى هنر به كارگيرى تمامى توانايى هاى آدمى، مى توان به هدف اعلاى زندگى دست يافت و اين، طريقى است كه پس از رهايى از خودشيفتگى، خودخواهى، خودپسندى و «داشتن» مى توان به وسيله آن، شادكامى معنوى و روحى «بودن» را تجربه كرد.
حق و تکليف به هم تبديل مي شوند. گاه آنچه را که حق خود مي ناميم در اثر اصراري که برآن مي ورزيم مبدل به تکليف مي شود. و اينگونه است که مثلآ حق برخورداري از آزادي مبدل به تکليف آزادي خواهي مي شود. نسبت به حق سه موضع می توان داشت : مي توان آن را طلب کرد يا نسبت به آن بي تفاوت بود و يا مي توان آن را سرکوب کرد و زير پاي گذارد. آيا ((حق)) هميشه مفعول است و کاري روي آن انجام مي شود؟ فرق حق با حقيقت چيست؟ اگر به خودمان محوریت دهیم و حق را طلب کنيم حق تبدیل
می شود به امری مطلوب و براي همين است که مي گويند حق گرفتني است اما آیا در ادامه اين جمله که حق دادني نيست مي توان ترديد کرد؟ آيا حق دادني نيست؟ اگر حق کسي نزد ما باشد آيا نبايد آن حق را به صاحبش بدهيم؟ اگر صاحب حق از حق خود گذشت چطور؟ آيا باز بايد حق اش را به او بدهيم؟ اصلآ آيا کسي مي تواند از حق اش بگذرد و آن را طلب نکند؟ اگر حق آن چيزي است که مطلوب است چطور مي توان مطلوب را طلب نکرد؟ شايد بتوان ميلي را که طالب حق است سرکوب کرد ولي اگر حق ها به صاحب حق نرسد چه خواهد شد؟ آيا آن چيزهايي که حق ما هستند براي ما ضروري اند يا صرفآ جنبه رفاهی و تجملی دارند؟ اگر ضروري اند براي کدام بخش وجود ما ضروري اند؟ و اگر حق ضروري را طلب نکنيم چه بلايي سرمان مي آيد؟ و اگر صرفآ جنبه رفاهي و تجملي دارند اين وجه از کجا پيدا شده است؟ نياز ما به تجمل چه نوع نيازي است؟ آيا ما حق داريم متجمل باشيم؟ و اصلآ حق ما چيست؟ ما چه حقي داريم؟ اين حقوق را از کجا کسب کرده ايم؟ چگونه استحقاق بر خورداري از يک سري حقوق را يافته ايم؟ اگر حقوقي داريم آيا تکليفي براي گرفتن اين حقوق داريم؟ آیا گرفتن حق، تکليف است؟ اگر تکليف، گرفتن حق است پس ما بايد حق داشته باشيم که حق مان را بگيريم و در نتيجه حق داريم که تکليف داشته باشيم چون اگر تکليف نداشته باشيم تکليفي به نام حق خواهي نيز نخواهيم داشت و اگر تکليف حق خواهي نداشته باشيم به حق مان نخواهيم رسيد. پس براي رسيدن به حق مان بايد تکليف داشته باشيم. يعني ما حق داريم که تکليف داشته باشيم. مخم داغ کرد
همه چیز این دنیا سر جای خودشه تنها به این شرط که نگاه مان واژگون باشد
----------------------------------------
و ای انسان چه چیز تو را نسبت به پروردگارت مغرور کرده است؟ سوره 82 آیه 6
خانه |
ايميل
آخرين نوشته هاي وبلاگ